باور نمی کنی
باورنمی کنی که دلم
رنگِ دیگرست
این دل به سادگی
راستی که نوبرست
باورنمی کنی که نگاهم
به رنگ دل
درقاب چشم تو ازخود
مکدرست
من درنگاه تو مجنون و
سرخوشم
اما بدان گُلم ،عشق
تودرسرست
جز با زبان دل با
تونگقته ام
این واژه های درد با
چشم میسرست
لمس ات نموده باد، بی
هیچ هراس و ترس
دراین خزان که عشق با
باد مسافرست
می ریزدازدرخت برگ
های سرخ وُزرد
شاید نشان دهد این
بار آخرست
باچشم دل نگرهرچندکه
ساده نیست
این گونه دیدنت راستی
که محشرست
آن روزگارخوب،آن خاطر
قشنگ
درخاطر من اند چون
عطرقمصرست
من با ندای دل اندیشه
می کنم
هر واژه ای به تو
گویی معطرست
برگرد وُخودنگر درعمق
چشم من
این گفته ها زِچشم
بادرد برابرست
می گویم این سخن هردم
زِ چشم خود
مرگم رسیده یار،بربال
شهپرست
ناصر-مهرماه /94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر