۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

داستان کوتاه -طلاق

به کجا چنین شتابان
                          "طلاق"
تا کی باید این همه سختی و نداری را تحمل کنیم ،مگه چندسال دیگه از عمرمون باقیه،آرزوی همه چی رو دلمون مونده،آخرش آرزو به دل می میریم، لذتی از زندگی ندیدیم،همه اش ندارم ندارم ،آخه تاکی؟ مُردم ازبس فیس و افاده دوست و آشنا را تحمل کردم، دختر زری خانم،چُس مثقال قد داره ،اما به اندازه یک کیلو طلا به خودش آویزون کرده ، تو مجلس عروسی وقتی راه می رفت صدای جرینگ جرینگ النگوها و سکه های تمامی که بشون وصله ،انگاری چند تا دایره و دومبک زن پشت خودش راه انداخته، مدام دست هاشو که از مچ تا آرنج النگو انداخته به رخ مهمونا می کشید ،یه سینه ریز رو سینه اش آویزون بود که مثل سپر جنگی تموم سینه شو پوشونده بود، بطولِ عمو مراد،را که دیدی؟ یه عمر تو حسرت شوهر مونده بود نمیدونم چه جادو جمبلی کرد ،یهویی یه شوهر خرپول ِپیر و خرفت گیرش اومد، حالا بیا و ببین چه دک و پوزی به هم زده که گوش عالم و آدم را کر می کنه، تو مراسم نامزدی دختر عمه صدیق، طوری رو مبل نشسته بود که انگاری دختر امپراتور روم رو تخت نشسته، به همه زیر چشی نیگاه می کردو مدام هوای جلوی بینی شو با دست باد می داد یعنی همه تون بو می دین ، حقم داره، دارندگی و برازندگی ، هرکی پول تو کیفش سنگینی می کنه اعتماد به نفسش هم زیاد می شه ، مریم درازه را که می شناسی؟...........
تو را خدا زن، مخم داره سوت می کشه نشد یه میهمونی بری و برگردی ازش یه شاهنامه نسازی، هر روز خدا یه چیزی را داستان می کنی می افتی به جونم ، بابا والا بالا ،دیگه حوصله شو ندارم دیگه تحمل چند سال قبل را ندارم واقعا از این همه گوشه وکنایه کلافه می شم ،ارواح خاک بابا ت کوتاه بیا ، .........
حالا چرا به خودت می گیری ؟ داشتم برات از نومزدی می گفتم، چرا هر وقت این مسایل پیش میاد به تریج قبات می خوره؟ واقعیت تلخه، تو هم از اون گریزونی، حالا که حرفِ دک و پوز دیگران حالتو به هم می زنه، منم ادامه نمی دم دیگه از سرو وضع میهمونا و لباس های میلیونی شون چیزی نمی گم ، اما یه چیزی می خوام چند روزه بت بگم ، باز می ترسم روترش کنی و دادوبیداد راه بندازی،اما هرچی تو این دو سه روزه فکر کردم می بینم چیز بدی نیس ، ایندفعه بالاغیرتا تا آخرش گوش کن شاید از این بدبختی نجات پیدا کنیم ،
چند روز پیش مش فاطول را دیدم ،دختر خاور حمومی را می گم ،می شناسیش که؟ (نه از کجا باید بشناسمش،اسمشم به گوشم نخورده) ، اِ چطور نمی شناسی،باباش احد حمومی را که باید یاد داشته باشی؟(آره اون مرحومو می شناختم خدا بیامرزدش) ،خوب این دختر همون باباست، (که چی؟)، آره داشتم می گفتم، چند روز پیش که رفته بودم بیمه واسه پول اِم آر آی ، اونم اونجا بود، نمی دونی چه دک و پوزی، چه ادا اطواری، یه عینک دودی به چشمش زده بود که هر شیشه اش نصف صورتشو پوشونده بود ،زنیکه تازه به دوران رسیده ،یکی نیس بش بگه ،آخه حمومی،تو جایی که آفتاب نیست، عینک دودی واسه چیه؟موهاشو مثه خارجکی ها رنگ و وارنگ کرده بود از هر رنگی توش بود، رژی به لباش زده بود که از صد متری تو ذوق می زد ،کفشا و روسری و مانتو و بقیه شو نمی گم که کفر ابلیسه،.
تو با ایناش چیکار داری،به ما چه مربوط که کی ،چی می پوشه ،چه جور راه می ره و.... برو رو اصل مطلب ،باید برم سر کار وقت ندارم .
باشه ، راستش از حرص امه ، داشتم می گفتم، یه جور با فیس و افاده و نازوکرشمه منو صدا زد که انگار دختر همون خاور حمومی نیس،راستش اول نشناختمش، کلی وراندازش کردم ،عینک شو برداشت و گفت، اِواه ،حاج خانوم مگه منو نمی شناسی، فافا هستم، دختر خاله خاور،شناختین؟(انگاری از دماغ فیل افتاده باشه،فافا هستم.....) چه لفظ قلمی صوبت می کرد ، احوالپرسی کردم و کنارش نشستم، گفتم راستش از زمین تا آسمون عوض شدی ،اولش نشناختمت،چه قدر تغییر کردی،بزنم به تخته ده بیست سال جوونتر شدی ، بش بر خورد ، گفت وا حاج خانوم مگه من چند سالمه ؟ گفتم به دل نگیر داشتم تعریفتو می کردم، یه خنده ی ریزی کرد و یه گوشه ابرو واسم اومد و گفت، ممنونم حاج خانوم ، اگه می خوای بدونی ،مدتیه دستم تو جیب خودمه ، راحت شدم از بسکه به شوهرم گفتم اینو بخر ، اونوبخر و اونم می گفت ندارم ، ( حتما تو هم سفره ی دلت رو باز کردی و از ندارم های من واسش گفتی ؟) حالا.... گفت یه روزی تو پارک ،با خانومی آشنا شدم ،به دادم رسید ، خدا هر چی می خواد بش بده ، به خدا نجاتمون داد ،هم من راحت شدم ،هم شوهرم ، ....چطوری؟ .... داشتم واسش درد و دل می کردم ، بم گفت بابات مواجب بگیر دولته ؟ گفتم آره تو حموم بیمه بود، وقتی بازنشسته شد حقوق براش زدن،بعد ش که عمرشو داد به شما مادرم تا زنده بود حقوقشو می گرفت، چند سالی می شه که فوت شدن، گفت چه بهتر، راستش اولش ناراحت شدم ، گفتم خانوم پشت سر مرده فاتحه می خونن، گفت ببخشید منظورم اینه که حالا که اونا نیستن ،چه بهتر که شما حقوق باباتو بگیری، ...چه جوری؟..... خیلی راحت، از آقاتون طلاق بگیر............
دست ننه ات درد نکنه، این همه صغری کبری چیدی که به اینجا برسی ، واقعا برازنده ی ماست ؟که چی بشه ، هوس کردی تو هم مثه دختر خاور خانوم بشی؟ عجب الگویی، عجب طرحی....واقعا که،....
اوه... چته؟ هنوز حرفم تموم نشده، بزار تا آخرش برات تعریف کنم ،تو هم به حرف من می رسی ،
زن دست بردار،با هر کس و ناکسی می شینی و قصه می بافی ، نمی خوام بقیه شو گوش کنم معلومه چی می خوای بلغور کنی از حالا طعم شوریِ آش رو دارم مزه می کنم..آخه مگه چه مونه هر جا می ری برامون آبرو نمی زاری ، درآمدم کمه ،قبول ،اما برای زندگی کوتاه نیومدم.....
-         تا کی با حقوق چندرغاز کارمندی ات بسوزیم و بسازیم؟ والا بالا راه بدی نیس، مگه چه عیبی داره، صوری از هم جدا می شیم ، بعدش که حقوق بابام رو به اسم خودم کردم ،اونوقت صیغه می شیم ، صیغه چندین و چند ساله ، هر کدوم که تو خواستی،هم قانونیه و هم شرعی، عوضش هم تو حقوق داری ،هم من، حداقلش این چند صبای عمر باقیمانده ،راحت تر زندگی می کنیم،.
-         بسه خانومم ، بسه، تمومش کن، رفتی برام خبرغاز آوردی، به به از این طرح و برنامه ، مرحبا به این هوش و ذکاوت، لابد زیر پای دخترمون می شینی ،می گی ، وقتی بابات سقط شد، از شوهرش طلاق بگیره تا حقوق منو بگیره، بعد بیست و اندی سال زندگی زناشویی ،ببین کارمون به کجا کشیده ،دست مریزاد.آفرین...
-         مگه چه عیبی داره؟ با کجاش تو مشکل داری؟ با اینکه از فلاکت رها بشیم و یا با صیغه مشکل داری؟ عقد با صیغه چه فرقی داره؟ هر دوتاش دستور دینمونه،
-         حالا برام مجتهد هم شدی؟ فتوا صادر می کنی، من با اینا مشکل ندارم با اصل قضیه مشکل دارم،مگه حقوق من چشه؟ گشنه موندی؟ تشنه موندی؟ الحمدااله تا حالا دستمون رو پیش کسی دراز نکردیم،کم بردیم، کم خوردیم اما با آبرو زندگی کردیم ،خدا را شکر به کسی بدهکار نیستیم و تا حالا کلاه کسی رو برنداشتیم،
-         مگه زندگی فقط خورد و خوراکه، نه آقا، سال به سال نمی تونی یه دست لباس واسه دختر دم بختت بخری من که هیچ،بیست ساله با همین کت و شلوار می ری سرکار،تا حالا یه مسافرت درست و حسابی نرفتیم ،آرزو مونده یه شب شام چندنفری بریم بیرون، تفریگاه ها نمی دونیم کدوم طرف شهره، از بس نیگاه سر و وضع دیگرون کردیم و غصه خوردیم جای غصه دونمون درد گرفته، می خوای غصه هامو واست بشمارم تا از خجالت دق کنی؟ اگه تا حالا به روت نزدم خیال نکن که نمی دونم یا نیاز ندارم ، حفظ آبرو کردم .
-         خانمم، عزیزم،از خرشیطون بیا پایین، برازنده ی ما نیست که از این کلک ها سوار کنیم،این اسمش کلاهبرداریه، تضییع حق مردمه، نه خدا خوشش میاد و نه بنده ی خدا،دراصل اون خانوم داره سر دولت و ملت رو شیره می ماله گیرم هیشکی نفهمید ،جواب خدا رو چی می ده؟
-         عجب ،حالا هوادار دولت و بیت المال و... شدی؟ اگه دولت راست می گه ،حقوق کارمنداشو طوری بده که نیازمند نشن، ما مثل اینکه حقوقمون دو میلیون از خط فقر کمتره ، اینه که دیگه خودشون مشخص کردن، نه جانم این راه ها رو خود دولت ،پیش پایِ ملت می زاره، وگرنه اگر حقوق ها عادلانه تقسیم بشه، هیچکی حاضر نیست دنبال اینجور کارا بره، هیچکی حاضر نیست سر پیری از همسرش ، از دلبندش ،برای تامین زندگی اش جدا بشه، هیچکی.............(اشک هاش سرازیر می شه) .تو میگی جواب خدا را چی بدیم؟ من می گم خدا جواب ما رو چی می ده؟
-         من که تو رو می شناسم ،بیست و چهار پنج ساله با هم داریم زندگی می کنیم،جز صبوری،متانت، پاکی و مهربانی، چیزی ازت ندیدم ،می دونم داری سربه سرم می زاری، ولی باور کن شوخی اش هم منو اذیت می کنه، خواهش می کنم بحث رو تموم کن منم داره دیرم می شه، خدا را هم شکر که تا حالا زندگی باهامون راه اومده ازاین به بعدش هم خدابزرگه..
-         آره درسته ، با زندگی راه اومدیم اما با چه قیمتی؟ راه اومدیم با سرکوب نیاز هامون ،با خفه کردن احساساتمون، با چشم بستن بر روی آرزوهایمان با.... تازه الان دوران خوبمونه، به قول خودت دوشیفته داری سگ دو می زنی، دوسال دیگه که بازنشست می شی، تازه اول بدبختی هامونه، نمونه اش عموعلی، بیچاره بعد از سی و اندی سال خرکاری، بازنشست که شد نه تنها حقوقش نصف شد بلکه مریضی ها خونه شونو ویرون کرد، این همه بیماری باعث اش رنج و زحمت دوران خدمتشه ،  مریضی خودش کم بود ،مریضی عروس عمو(زن عمو) تا اونجا پیش رفت که مجبور شدند خونه شونو مفت بفروشن و خرج دوا درمونش کنن ، (اون بیماری لعنتی سرطان که هر آمپولش را خدا تومن می خریدن) ،حالا هم آخر عمری با چهارتا دختر دم بخت  و یه زن مریض،مستاجرن، نکنه اینا رو نمی بینی؟ دولت کی به فکر کارمنداشه؟ انگار نه انگار این بابا سلامتی شو، جوونی شو بالا کارش گذاشت، اصلا بازنشسته دیگه چه اسمیه؟ اینا به جای بازنشسته باید بگن، در انتظارمرگ نشسته، ....چند تا رو اسم بیارم ؟ چندتا؟

خودت که بهتر از من می دونی،من به فکر دو سالِ دیگه ام ،من اینا رو دیدم که ترس برم داشته، ما هم جز حقوق کارمندی چیزی نداریم، نه پس اندازی ،نه ارث و میراثی ، ...حداقل وقتی من حقوق بابامو داشته باشم و تو حقوق خودتو، شاید گوشه ای از این چاه ویل پُر بشه، اونم شاید، میگی شوخی می کنم ،نه عزیزم نه جانم ، اصلا شوخی نمی کنم و خیلی هم جدی ام، می دونی چندین روزه با خودم کلنجار رفتم ،واقعیتش جز این چاره ای نداریم، اگه با تصمیمم موافقت کردی که چه بهتر ،چون من هم زندگی مو دوست دارم ، تو رو دوست دارم ، بچه هامو دوست دارم ، اما اگه موافقت نکردی، تو یک کلام ..... طلاقم بده و خلاص......................................... ناصر-مهرماه/94

هیچ نظری موجود نیست: