عاشق نشوید
بر گرد عزیزم که دلم
در تب وُ تاب است
این خانه نظر کن گُل
من بی تو خراب است
چشمم به در وُ پلک به
هم نازده شاید
یک آن گذری از
نظرم،این چه شتاب است
گفتی که به دنیا کسی
جز تو نیافتم
پس چیست که رفتی زِ
بَرَم این چه حساب است
از بس که دو چشمم به
تمنا ی تو پر زد
هر کس که مرا دید
خیال کرد زِ شراب است
نی روز دل آسوده وُ
نی شب به قرارم
این رسم زمانه و یا
بازی دوران شباب است
کاردم به زنند خون
نیاید زِ رگانم
از چیست که رحمی نکنی،این
چه عِقاب است
شد کاسه ی چشم هام
پُر از خون زِ فراقت
از بس بگریستم به
عهدی که بر آب است
شب عاشق ماه هست وُ
منم عاشق ایام
تو عاشق شب گشتی وُ
چشمت به شهاب است
من در پیِ تو روز وُ
شبم گم شده اما
این تشنه به آب می رسد
یا سوی سراب است
این چه چَهِ بلبل زِ
شوقِ گُل وُ سبزه ست
یا مرگ شقایق و هیهای
پُر از دادِ غُراب است
این قَدر مپیچان تو
مرا ، تاب نمانده ست
از دل بزند خون به
چشمی که به خواب است
ای نو گل بستان ، به
جانم مَزَن آتش
از سوختن جانم بگذر ،
دل که کباب است
خواهی نشوم کولیِ
درمانده ی ِ عاشق
بر من نظری کن ، که
جانم به عذاب است
هرگز نشوید عاشق وُ
دلبسته عزیزان
بین عاقبت عشق ، چو
من خانه خراب است
ناصر- مهرماه/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر