۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

عاقبت


عاقبت
ناسپاسی کم کن از ویرانگی ها دم مَزن
عاقبت این خانه یِ زیبای ما را هم مزن
دست هامان پُر زِ مهر است و درستی وُ وفا
با کلامِ ناروا این دست ها را پس مزن
خانه هامان با محبت،گُل نمودند خارها
آنچه گُل در خانه بینی لامروت سَر مزن
خنده بر لب های غنچه می شکُفَد از عشقِ نور
نور را زندان مکن، بر چشم ها چشم بند مزن
در بهار ِ شوق وُ مستی از تباهی ها مگوی
زندگی عشق ست بدان، با روسیاهان دم مزن
اشکِ شادی می چکداز چشم های ِ شادِمان
شادی را از ما مگیر،بر چشم هایِ تنگ مزن
می تراود قطره های ریزِ باران بر دِمن
سبزه ها می روید ازخاک، ابرها را پس مزن
دستِ دوستی هایمان را با دو دستانت بگیر
دشمنی با ما نکن بر دست ها دستبند مزن
هر که را چون حق بگوید بی جهت از خود مران
گر که حق با دیگری ست ناحق ،حرفِ حق مزن
عاقبت این خانه می ماند برایِ دیگران
تا ابد نیستی ، برای این دو روز ه چنگ مزن
حق را ناحق مکن از حق مردم هم مزن
آفتاب آید برون از زیرِ ابر، نیرنگ مزن
تا به کی در خانه پنهان می کنی حرفِ حساب
لاجرم رسوا شوی از حق و ایمان دم مزن
روشنی بر ما بتابد، خرمی بر کوه وُ دشت
خانه را تاریک نکن بر هر خیالی ظن مزن
تا به کی بر جهلِ این مردم سواری می کنی
زیر آی از پشت آنان، حرف ِ زور  یا شَرمزن
ناسپاس ، داند که روزی مشت هایش وا شود ؟
گر نداند، بیش از این،یاسین به گوشِ خَر مزن
   ناصر دی ماه - 92




هیچ نظری موجود نیست: