جاي آدميت
او كه با
من بوده اما غصه مي خورده ،تويي
لب به
دندانش گزيده، شرم اندوخته ،تويي
با تني تب
دار پيِ دلدار پيموده ،تويي
او كه گُل
را خود فداي خار بنموده تويي
در غمِ
هجران يار،چشمانِ ماهش تيره گردانده تويي
هم چو
ابري ديده را در اشك غلتانده تويي
در زمان
نامرادي ها جسارت ها به خرج داده تويي
رازِ عشقي
بي وفا ، بر او نمايانده تويي
چهره يِ
زيباي خود ، در غم بي افسرده تويي
او كه بر
عهد و وفا ، سخت پاي بفشرده تويي
در مقامِ
عاشقي ،خود را فدا كرده تويي
عشق را
والا ترين هجايِ هر واژه تويي
آنكه رسوا
گشته با عمري فنا گشته تويي
شور وُ
حال ِزندگي، معناي سر گشته تويي
آنكه جايِ
آدميت را به انساني نشان داده تويي
رنجِ بي
مهري به جانش، شعله انداخته تويي
آنكه جانِ
شيفته اش، بر عشق افشانده تويي
بارور
گردانده مهر را، ريشه خوابانده تويي
اين تويي
معيار ارزش هاي ناخوانده تويي
آنكه بر
وهم وُ سياهي نور تابانده تويي
ناصر- خرداد /93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر