۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

شب


شب
شب چنان خيره به من گشته به حالِ دمق ام
دست دراز  كرده كه باز كن گره از پيرهنم
پيرهن باز نمودم و در آن ظلمت شب
ماه عاشق شده بود در دلِ شب با وطن ام
زير پوستِ شب وُ شهر، آنچه نمايان شده است
خارج از چشمِ عسس، عربده جويي كه منم
اندر آن معركه، آنكس كه دو جامي زده بود
قاضي وُ شيخ وُ عسس بود وُ، نه خامي كه منم
گفتم اي واي ببين، آنكه در اين گوشه يِ شهر
مي خورَد جام وُ نهان كرده حريف، در عجب ام
چشم بگشاي وُ ببين ، آنچه برون شد زِ خفا
ذاتِ پيدا شده اش، آفت اين جان وُ تنم
ظاهرش نيك وُ شريف است وُ در باطن خود
هم چو ضحاك زمان خورده سر وُ مغزوُ تنم
آنچه نهي گشته ، خلاف ست و ُ خلافكار چو منم
هر خلافي كه كنند ، مجرمِ پرونده منم
گر نگاهي به گذر كرده وُ طرحي فكنم
آتش ِ معركه را شعله كشند در وطنم
اين همه ظلم وُ شقاوت كه زِ شهر با خبرم
يقه را چاك زَنَم ،يا  به دَرَم ، پيرهنم
حرف شب را چنان گفته و بي پرده زَنَم
شب چنان تيره وُ تار گشته ، به اِذنِ سخنم
ليك كه شب رفت و سحر آمدوُ در عرصه ي شهر
پرده برگشت وُ همه پاك وُ شريفند، بگوييد چه كنم
دست در دست هم اند مفسده جويانِ ديار
آنكه بهتان زده است ، مفسده جويي ست كه منم
سر بگذار وُ ببند چشم، به سرتاسر شب
شهر آرام تر از آن است كه پرده فِكَنَم
شب شعر بود وُ خلايق در آن محفل انس
دم زِ معشوق بزدند ، آنكه جدا مانده ، منم
ماه در چشمِ من وُ شب ، نگهي كرد وُ گذشت
گوييا ، طعنه به شب زد، و مشت بر دهنم
     ناصر خرداد /93






هیچ نظری موجود نیست: