درد عشق
قامتم از درد وُ رنجي گشته تا
پنجه بر رويم كِشد آن بي وفا
دردِ بي مهري ، قلبم را بسوخت
سوخته ام از هجر اودر ناكجا
با نگاهش آتشي بر دل فِكند
از لبانش گشته بودم بي نوا
روز وُ شب هايم چنان در يادِ او
غرق گشتم در وجودش ناروا
اوچو شمعي بود وُ
من پروانه سا
گِردِ انوارِ وجودش مي نمودم خود فدا
هم چوخورشيد نور مي افشاند به ما
او برايم زندگي بود وُ بقا
ليك، آن عشقم، وجودم ،بي هوا
چشم در چشمم به شد از من جدا
آن همه زيبايي وُ مهر وُ صفا
لحظه اي آوار شد بر چشم ما
خشم شد دنياي زيبايم، خُدا
گشته ام بيمار ، به عشقش مبتلا
او مرا بگذاشت وُ با او در خفا
عشقمان آلوده گرديد از گناه
عشق چون بازيچه اي ست در كار ما
در ميان باد وُ طوفان است و او هم ناخدا
مي بَرَد هر جا كه او باشد سزا
عشق من هيچ ست برايش ،بي حيا
زندگي زهر ست و ُعشقِ او دوا
او خودِ درد است وُ مرگ باشد روا
ليك من از دردِ هجرش مبتلا
عاشقش هستم ولي آخر نمي دانم چرا
ناصر-
ارديبهشت/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر