دلواپس
دلواپسم، از چرخه يِ ايام چه گويم
هر روزاز اين بار گران من نگرانم
سال هاست كه عادت شده اين وصله يِ ناجور
از خشم وجودش مدام در هيجانم
هر وقتِ سحر، چشم به خورشيد كنم باز
دلواپسِ آن روز، مدام دل نگرانم
اين ديوِ گراني چنان سايه فكندست
از بارِ گرانش چو موج در نوسانم
اين مزدِ حقيرم چنان مايه يِ شرم است
كز فرط خجالت ، نبينم دل وُ جانم
عمرم بگذشت، ليك نديدم خبري خوش
در خرجي خانه ، بريدم ، نتوانم
بگذشت جواني وُ مدام دغدغه ام بود
اين زندگيِ سخت كه وامانده در آنم
خرجم به هشت است وُ درآمد به پشيزي
دلوا پس فرزند ُو زن وُ مسكن وُ نانم
دلواپسم وُ مضطرب وُ دل نگرانم
چون كوليِ ولگرد پيِ لقمه يِ نانم
دلواپسِ ايام هدر رفته ندانم
در فهم فِلاگت ،چو فيلسوفِ خرانم
اي واي بر اين عمرِ تلف گشته ومحروم
يك روز نبود راحت وُ آسوده ، چه دانم
پس كي شود ايام ، در كام من وُ تو
شايد دو سه صد سال ،اگر زنده بمانم
ناصر –ارديبهشت/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر