یاران مددی بهار ز راه آمد و رفت
این فصل دل انگیز و صفا آمد ورفت
بر خیز و ببین که باز بهار آمد و لیک
این تازه عروس، خفته به خواب آمد و رفت
فصلی که نشاط و خرمی در پی اوست
بی شادی و شعف، غمین و زارآمد و رفت
هر یک ز بهار آرزویی داشتیم
ناکرده قبول به کار و زار آمد ورفت
آن سبزی و شوربر تن بی جان زمین
سبز ناشده نیز به شوره زار آمد ورفت
عشاق همه شان گره زدند سبزه ی عشق
اما گره باز به کارشان آمد و رفت
افسوس که این فصل چو سال های پسین
با بازیگر دهر وُ کیش و مات آمد و رفت
گویند بهار فصل دگرسازی هاست
بی رویش سبز و بی هوا آمد ورفت
افسوس زمان رفته را باکه خوریم
دستی به عصا چه بی صدا آمد و رفت ناصر-خرداد92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر