دلِ آبستن اومی تپد از شوق بهار
دردِ دلدادگی اش لذتی از دیدن یار
سبز گردیده زمین ،بارور از عشق وجود
غرق شادی شده هامون،از این کثرت بار
دشت وصحرا همه از رویش و روییدن وکار
شده خندان بر آن غنچه ی گل در دلِ خار
مرغ وکبک و زغن و بلبل وطوطی با سار
همه شان زندگی بخشند به نوزاد به بهار
زین بهار طرب انگیز چه امسال یا پار
شور بخشد به همه چون گل زیبا بر خار
باز که نقاش طبیعت به تابلوی بهار
بهر زیبایی این فصل شده است دست به کار
کوه و دشت و دمن از چیرگی دست نگار
آبی وسرخ و سفید وهمه رنگ برده به کار
وای از این رقص دل انگیز مرغان هوا
باربد وبربط و چنگ وپنجه ای بر سر تار
هر کجا صوت و نوایی،چه کوه چه دلِ غار
همه جا شوق رسیدن به جفتی به شکار
عاشق اما دلِ غمدیده اش از دست بهار
شده آواره ی عشق ،بر سر هر کوی و دیار
این چه فصلی ست پر از حادثه های بسیار
گاه کند اشک به دیده،یا کند حال تو زار
دلِ مجنون شده اش می تپد از عشق نگار
دلِ چون خون شده اش منتظر دیدن یار
گاه به شوق و طرب و گاه به غم بهر نگار
این که خاصیت عشق است بر او عیب مدار
آب به خاک عشق بورزد به ایام بهار
غمِ درد دلِ عشاق،وصال است ای یار
کشت پاییزه ثمر داده به ایام بهار
آنچه را عشق بهار است ثمرش در دل نار
وه که ایام خوشی ست ،موسم عشق، روز بهار
همه عاشق بِشویم خان طبیعت بسیار
هر چه گویم ز بهار ، دل نماند به قرار
چون فرح بخش وخوش است ،آنچه نشاند ستار
ناصر- خرداد 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر