۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

تمامم کردی




تو چنان بخت بدی را به نا مم کردی

زندگی زهر نمودی و به کامم کردی

گر به ظاهر تو خودت را که حلالم کردی

آن طرف فکر تو جا مانده تباهم کردی

آنقدر ظالم وبیرحم شدی، داغم کردی

پیش کس نیز نتوان گفت تو هلاکم کردی

آن همه عشق علاقه که به تو من دارم

این همه عشق و امید را تو عذابم کردی

سال ها چشم به چشمم تو نگاهم کردی

پشت چشم های قشنگت تو خرابم کردی

گر تو عاشق شده بودی به معشوقه ی خود

من که بازیچه نبودم چه حسا بم کردی

آه که دلسوخته ام ، سوخته سراپای وجود

چون ندانسته که تو زنده کبابم کردی

تو چه چیزی به سرت بود که در عرصه ی عشق

نظرت بر دگری بود ،چه خطا بم کردی

آن همه جمله ی زیبا و بیان احساس

توی گوشم تو بخواندی و به خوابم کردی

آه از این قصه بنا لم که به جز مهر و وفا

بد برای تو نخواستم ، لیک تو خامم کردی

من بجز عشق ندانم که به تو عرضه کنم

گر چه با کار خودت کوچک و آبم کردی

بهر خوشبختی تو از دل و دنیا گذرم

هر چه خواهی طلبم کن که تمامم کردی

ناصر – خرداد 92







هیچ نظری موجود نیست: