چه نقشی می کشی از پیکر خویش
که در یاد ها بماند آنچه بودید
به زیر نور ماه در شب که تابید
کدام نقش را توان از پیکرت چید
توخود زیبا نگین شهر عشقی
مگر نقش را توان از عشق دزدید
چه کس از قامت همچون بلورت
اگر صد سال بیش دیگر نباشی
و یا از آن قد سرو دل آرا
کنند یادی اگر هم زنده باشی؟
بدان، فرهاد که نقش بر کوه می کوفت
همان نیز نقش عشق در قلب می دوخت
و یا لیلی که جام عشق به سنگ کوفت
هم اوخود از درون چون شمع می سوخت
به تنها چیزی که در یاد ها بماند
نه نقش از پیکری، بل عشق ماند
هر آنکس کار نیکو تر به خلق کرد
که نامش جاودان از نقش ماند
مشاهیر شهره اند در نزد مردم
هم آنانی که نقشی از جهانند
فقط آن نام در تاریخ بماند
که عمرش را به راه عشق نشاند
ناصر- خرداد 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر