بی تو هیچم
اخم بر رویم نکن ای
هستی ِدنیایی ام
با من از عشق بگو، ای حاصلِ تنهایی ام
خوب دانستی به پایت
زندگی را باختم
باختنِ این زندگی بود حاصلِ شیدایی ام
آن همه مهر ومحبت
آن همه لطف و صفا
لاجرم بر من چه
کردی آی گلِ مینایی ام
سال ها در بین ما
شمع و گُل و ُپروانه بود
سوختی بالم به آتش، ای همه دارایی ام
من چه کردم در پی
ات اینگونه سوختم در قفا
هم چوماهی می گریزی از دل ِ دریایی ام
کاش دانستی چه قدر
در حسرت ِ چشمانِ تو
کهکشان را می شمارم هر شب از تنهایی ام
خنده بر لب های
سردَم ،یخ زد از رفتار تو
چهره بگشای ،خنده کن،بر این سرِ سودایی ام
قِسمتم از روزگار
جز عشقِ تو چیزی نبود
روی نگردان از من و این خانه ی ِ رویایی ام
تاب ایستادن ندارد قاصدک از خشمِ تو
آسمانی بی ستاره ست هر شبِ مهتابی ام
گر نخواهی می کنم فریاد از دستِ زمان
این مخواه بر من نشانند انگی بر رسوایی ام
هر چه خواهی کن ،ولی برمن نبند آن قلبِ خود
عشقِ من طوفان نشو ،بر قاصدِ صحرایی ام
کن ترحم بر من ای گل،ای همه زیبایی ام
گر نباشی بی تو هیچم ، پُر کن این تنهایی ام
ناصر – اسفند 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر