۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

مردمان ناشناس

مردمان ناشناس
مردماني ناشناس در اين ديار
چهره هايي درب و داغون و نزار
ژنده پوش و نااميد و بي خيال
زنده هايي مرده اند ،ني در مزار
هر كدام از ديگري ژوليده تر
پير گشته خُرد وكوچك با پدر
قامتِ ايستاده شان گرديده دال
صورتِ چون زهرشان بدشكل و كال
هر لباسي بر تنش ، نافرم و زار
گريه مي افتد لباس ها بر تنِ بدشكل و خوار
مويِ ها بر صورتي گرديده تيز
ريشِ انبوه دگر ، چون خارِ ريز
آن يكي مويِ سرش از بيخ زده
وان دگر چون قاره هايِ يخ زده
دست ها آويخته تا زانويِ پا
مي كشند چون كوه خود را تا به تا
كفش ها را مي كشند بر رويِ خاك
بدقواره گشته كفش ، نافرم و ُچاك
بوي گند، بويِ عرق در هيكلش
مي گريزد هر كس از بويِ بدش
در عذابند هر كه با او دم خور است
در سرابند آنكه با او هم خور است
بيشتر اين مردمان هم چون وي اند
لا ابالي ، بي سواد وُ عامي اند
لحن به طعنه، كينه توز ي رسم شان
هيچ كسي ايمن نبود از زخمشان
آن چنان آسان زنندت اتهام
هتك حرمت، بد دلي دارند تمام
كينه جو و كينه ورز وُ شاكي اند
گفتماني زشت دارند بر زبان، تا باقي اند
هيچ ادب بر گِرد اين مردم نگشت
كارزاري ست پَست در قومِ پَلَشت
آن چنان در جهل وُ وهم هستند اسير
در خرافه پيشرو اند اين قومِ ،گير
واي بر هر كس كه چون اينان نبود
در مرام هم دينِ نو كيشان نبود
گر كه در انديشه نيز با اين و آن همسو نبود
يا كه اوضاع را به ديد خود، تفسير مي نمود
هم به ظاهر ،خوش لباس و صورتي پيراسته
در درون ،زيبا سيَر با فكرتي آراسته
حركت و رفتار او با روز بود
از خرافه رسته و بر اهرمن پيروز بود
واي اگر ريشش تراشيده و يا آراسته بود
خط به شلوارش فتاده، مويِ سر پيراسته بود
انگ بر وي مي زدند اين مردمانِ ناشناس
زخم بر وي مي زدند ، ديگر نگردد نا سپاس
داستان مي ساختند از او و اهلِ خانه اش
شايعه مي ساختند ،از زندگي و خانه اش
با نگاهي پُر زِ خشم بر صورتش مي تاختند
روبه رويش با تواضع قافيه مي باختند
پشتِ سر پچ پچ كنان، تحقير بود
گر كه قدرت داشتند حكم نيز بر تكفبر بود
آن قدَر آزار رسانندتا كه جان آيد به لب
مهر را بخشي بدانان تا كني جان را طلب
اهل قانون نيستند،خود مجري و ُ خود قاضي اند
فوق قانونند واز كردار خويشتن راضي اند
در دورويي بي حريفند مردمان ِبي نشان
كشت ِمكر وُ حيله و تزوير هست در كارشان
بي ادب، مردم ستيز ، با شيله و با پيله اند
در اهانت يكه تاز و ُ در فريب پُر حيله اند
جمله اربابند و هيچكس در ديار رعيت نيست
اين ديار حرفي به جز ،حرف هاي بي دقت نيست
در ديار ناشناس كاري به جز غيبت نيست
جز سياهي و تباهي، رنگي از بركت نيست
رنج و بدبختي ميان مردمان ،رحمت نيست
در رهايي از مصيبت ، راهي جز عزت نيست
دور سازند هر خرافه، دور سازند مكر و حيل
در رسايِ مردمان كاري به جز رافت نيست
مردمانِ ناشناس در اين ديار بازيچه اند
در رهايي از دغل ،كورند و هم بي ريشه اند
تا توانيد دور گرديد از گزند اين تبار
زندگي زيباست اگر آريد از اينان نيز دمار
ناصر – نوروز 93 - اليگودرز

هیچ نظری موجود نیست: