سگ خود باش
سگی درعلفزار علف می چرید
علف را جویده چوخرمی چرید
سگ همجوارش چواین را به دید
لبش ازتعجب به دندان گزید
بدوگفت که هستی سگ با وفا
تو کز یوغ وُافسار ، گشته رها
بگو تابدانم که این شیرکیست
که امیال دنیابراوچیره نیست
سرش را هوا کرد و ُگفتا کی اَم؟(کی یَم)
سگِ خان اَم وُ خاکِ پایِ وی اَم
نگهبانم وُ پاسبانی کنم
شب وُروز برایش شبانی کنم
به جزخان برهیچ من ننگرَم
که فرمان پذیرم وَفرمان بَرَم
سگ همجوار تا که این را شنید
به گفتار وُکِردارِسگ برجهید
بگفتا اگر استخوانت به داد
ویا لقمه نانی جلویت فتاد
بشاید که نامش برتونهاد
به امرش شوی بابت آنچه داد
تونانِ خودت را خوری اوکه است
نیازی نداری به اربابِ پست
اگر سگ شدی بِه سگِ خود شوی
نه آنکه سگِ بدتراز خود شوی
ناصر-آبان ماه/94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر