۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

یاد قدیمی

یاد قدیمی
دیشب دل هواتاصبح تپیده بود
درحال گریه بود لب راگزیده بود
تاقعرآسمان غمگین وُتیره بود
حتی ستاره هم رنگ اش پریده بود
ابرهای آسمان درهم تنیده بود
قیرگون به چشم ما،دلگیر زِدیده بود
درزیرپای ابرآن عابرِغریب
شبگردبه کوچه ها ازخودبریده بود
چشمان آسمان گریان وُخسته دل
حتی زبان قهرازبُن چمیده بود
اینجا غمی غریب درشب لمیده بود
گویی که غنچه را ازشاخه چیده بود
این های هایِ دل ناجورفغان کند
زیرا زِبی کسی درخودخزیده بود
باریده ابرغم دیشب به زیرپا
خالی نموده غم ابری که تیره بود
بازهم به کوچه بودآن خاطرِقدیم
هرچند زِپنجره سر را کشیده بود
آی یادگارعمر ازخاطرم نرو
تنها به یادتوجانم به سینه بود
اینجا تمام شهربامن غریبه بود
حتی هوای شهرازمن رمیده بود
یادم نمی رود درآن غروب تنگ
درپیچ کوچه تان چشمم ندیده بود
احساس بوسه ات برروی گونه ها
چون داغ ِآتشی دل را گزیده بود
آن شب که چهره ات مهتابِ دیده بود
شب بال خودکه بست رنگ سپیده بود
هرچندگذارعمر پیرم نموده است
شادم که بویِ تو برمن دمیده بود
دیشب دل هوا ازغم دریده بود
باقطره های اشک ازچشم چکیده بود
دلگیرم از زمان از دست روزگار
رفتی وعشق تو ازمن رهیده بود
جزبوی یادتودرشهر چه مانده است
این هم اگرنبود مرگم رسیده بود

  ناصر-آبان ماه/94

هیچ نظری موجود نیست: