سوار شانه ام گردیده بود دوش
بگفتا پیش به سوی صید چند موش
به چنگی بر سر و صورت که بینی
من نادان به گربه داده ام گوش
وگرنه گر حواست را کنی جمع
نمی خواهد بگردی جست چند موش
چرا که گِرد ماست دیوار بسیار
و هر دیوار که دارد موش با گوش
ملوسم،گربه ام،سالهاست که دانی
که مردم گشته اند از ترس خاموش
هر آنکس جمله ای از درد بگوید
چنان دردش دهند تا گشته مدهوش
اگر بیشتر ز حدت گفته باشی
دهانت را بدوزند هم به زر جوش
چنان سخت برتو گیرندیا دهند فحش
برایت مثنوی سازند و پاپوش
امان از این در و دیوار پر موش
سرت را می خورند یک آب هم روش
از این دیوار و این موش ها حذر کن
تو هرچه دیده ای را کن فراموش
اگر خواهی که آسیبی نبینی
صلاح آنست که گردی لال و خاموش
اگر از غم فغان در دل تو داری
به ظاهر داد بزن آی من خوشم،خوش
سر گربه ز خجلت گشته است خم
اسف بر ما،که گربه گشته است موش
ناصر- خرداد-92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر