به قصد دوستی در زیر کاغذ
سر انگشتی نشاندیم و نشستیم
ندا آمد ز آنسوتر ، رفیقان
که با خون بایدت پیمان ببستیم
ز رنگ خون ،رنگم زرد می شد
عجب کاری به خود دادم دو دستی
بگفتم جان من پیمان دوستی
درون قلب هر کس بود و هستیم
وگرنه تیغ ودشنه ، خون و خونگیر
قدیمی بود و از عهدش گذشتیم
بگفتا ، جان من این دوستی تو
نمایان کی کند باطن چه هستی
هر آنکس خون نداد در راه دوستی
به روز واقعه ، پیمان شکستی
ناصر- اردیبهشت-92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر