اوج
می توان اوج گرفت تا به افق
آنگه همراه هزاران ذره
نور گردید و تابید به همه
گرمی زیبای وجود را حس کرد
می توان قطره شد و همره ابر
آسمان را به هوایت طی کرد
آنگه همراه هزاران قطره
بارشی شد وبارید به همه
لب تشنه ی خاک را به جان حاصل کرد
می توان برگ گلی شد میان گلها
می توان عطر شدو در تن گرمت خوابید
می توان نرم وآهسته میان دو لبت بنشینم
گرمی جان تورا بر چینم
می توان سایه شدو درپی ابر
به کمین گاه خیالت بدوم
دست در خرمن زلفت ببرم
در تنت غوطه خورم بر خیزم
به شعف دور شوم بگریزم
می توان پرسش و پرسیدن کرد
می توان زایش و زاییدن کرد
می توان هیچ نگفت هیچ نخواست تا ابد قانع شوی بی کم وکاست
می توان از بن گرمای وجود حرف حق گفتن وچیزی نشنود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر