رهایم کن
تو را ای یار می خواهم زمانی
که با خلق بدم در خانه مانی
منم آن عاشق مسکین که هر دم
غضب ناکم به تو از نا توانی
تو را اندوه ناک در خانه کردم
دل شیدای خو را لانه کردم
ولی ای یار ، ای در یمانی
ندانم راه دوستی ، بل تو دانی
به من یادی بده ،بیچاره گشتم
ز اخم ابرو و زخم زبانی
همه روزم، شب و اندر سیاهی
به شب در یاد تو روز در تباهی
گرفتار دل پرکینه ی خویش
ندارم طاقتی در سینه ی خویش
همه ذهنم گرفتار است عزیزم
ولی ایدون چه گفتار است عزیزم
خودم دانم که نادان ،بنده هستم
به پای چون گلی پا بسته هستم
از آن جایی که مهر جویی ندانم
تو را دل خون کنم تا می توانم
ز عشق روی ماهت مست مستم
رهایم کن رها ، با آن چه هستم
که دیگر طاقت دیدن ندار م
شکوفه گل شود من خواروپستم
ببخشا ای عزیز هر چند که دانی
عذابم من عذاب ، اما نهانی
همه عشقم ، صفا و شادمانی
به وقتی با تو باشم ، گر بدانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر