۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

دل ریش

دل ریش
چه شب هایی درآن زیر خانه ی محزون
به یاد مردمت تا صبح تو عمر کوتاه میکردی
چه شب هایی که تنها بودی و تنها
ولی با کاغذو کلک و قلم شوروشرر بر پا میکردی
چه می کردی ،چه می گفتی تو در آن وادی مغموم
قد الفت بشد دال و تو نیز حاشا  می کردی
به من وا گو راز دل که با آن حال و آن روزت
ددان عا فیت جو را چسان  رسوا می کردی
دلی با درد مانوس است وتو با درد
به یاد رنج محرومان،گهی ناله وگه فریاد میکردی
زمان انتظار آمد و کوتاه کرد اندوهت
وگرنه با دل ریشت چگونه تا میکردی


دوری
درد ما دوری هم بود نگفتیم به هم
شکوه از اهل قلم بود نگفتیم به هم
سال ها در عطش گفتن دوستت دارم
لب به هم بسته دهن بود نگفتیم به هم
عاشق و شیفته و رند و بلا کش بودیم
شرم  در چهره پهن بود نگفتیم به هم
آن تضادی که سال ها میان ما بود                                   
عیب در شیوه ی من بود نگفتیم به هم
رفتی و در  عقبت صد ها  بار
بر مزارت بگریستم و نگفتیم به هم

هیچ نظری موجود نیست: