۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

چرا خاک به تیه -3

از این همه انرژی که در این موجود آزاد می شد متعجب می شدم با آ نکه خودم از نظر چالاکی و مقاومت و خستگی ناپذیری دست کمی نداشتم ولی باید اعتراف کنم انرژی این بشر تمام نشدنی بود،
جدا کردن مرز شوخی وجدی بودنش کار سختی بود نمی دانستی چه زمانی جدی است و چه زمانی  
شوخی می کند، هنوز یک کیلومتری از برم دور نشده بودیم که روی تخته سنگی نشست و گفت شما برید من نمیام اصلا پاهام یارای آمدن نداره ،گفتیم مسخره بازی در نیار ،تو که چند دقیقه بیشتر نیست که داری پیاده روی می کنی پاشو راه بیفت که هزار کار داریم وباید زمان را توری تنظیم کنیم که به موقع بتونیم بریم و بر گردیم . پاهاشو تو یک جفت کفش کرده که نه شما برید من نمیام ؟ وقتی ناراحتی مارا
دید گفت اصلا می دونید چیه ، من عاشق شده ام و توان حرکت و دوری از عشقم را ندارم ،  گفتم آخه   کی؟ تو کی را و کجا دیدی ؟ کی عاشق شدی ؟پاشو راه بیفت و مسخره بازی در نیار ، گفت همان موقع
که رفتم تخم مرغ بخرم ،دختر بقال توی مغازه جای باباش مونده بود شما که نمی دونید اصلا حالیتون
نیست آنقدر زیبا و قشنگه ، آنقدر دوست داشتنیه که با دیدنش دل و دنیام را ربود ،یک دل نه صد دل عاشقشم ،نه نه نمیام شما برید، گفتیم بر فرض حرفت درست باشه وجدی ،چی می خوای بکنی، تو هیچ
چیز از این مردم نمیدونی، از رسم و رسوماتشان اصلا اطلاعی نداری ،اصلا نمیدونی دختری که دیدی
نامزد دارد یا نه ،ازدواج کرده یا نه و اسم کسی روش هست یا نه ،....... گفت به شما ربطی نداره ، همین که گفتم شما برید،داشتیم کلافه میشدیم ، نمی تونستیم درست تصمیم بگیریم نمی دونستیم داره شوخی میکنه یا واقعا جدیه .هژیر با عصبانیت تقریبا داد میزد ، پسر فلانی ،نمک میخوری نمکدان میشکنی،اصلا به شما بچه شهری ها نمی شه اعتماد کرد ،چرا به فامیل من نظر داری؟ مگه خودت مادر و خواهر نداری؟ چرا حرمت سرت نمیشه؟و......
ابه همانطوریکه به ما زل زده بود گفت مگه عشق گناهه مگه فقط یکی تو این دنیا عاشق میشه اونم منم
دست من که نیست دلم هوا برداشته ، دلم گری داره می سوزه ،بله عاشق شده ام عاشق، بقیه شم مهم نیست. هژیر که کمی آرامتر شده بود گفت برفرض اینجور باشه که تو میگی ،اگه سر دختره اسم گذاشته
باشند چی؟ اگه ازدواج کرده باشه اگه و صد اگه . باز اگه هیچ کدوم اینا که میگم نباشه، خودم میرم خواستگاری .ولی تو میتونی از عهده رسم و رسوم اینا بر بیای ؟ میتونی برای جهاز به خانواده عروس
یک راس اسب ، یک قبضه تفنگ، تعدادی گوسفند و مقداری پول نقد بدی ؟هزینه عروسی هم پیشکشت.
من که میدونم تو و خانواده ات آه در بساط ندارید پس چطوری میخوای زن بگیری ؟ حضرت عباسی اگه بابات این همه جون نکنه و چند شیفته کار نکنه ، تو عرضه خرید یک قرص نان را از جیب خودت داری؟ ها واقعا عرضه داری؟....
یهو یک قطره اشک بزرگ از گوشه ی چشم ابه زد بیرون و افتاد پایین و یواش یواش مثل جوی باریکی اشک روان شد رو لپاش واز گوش ی لب های کلفتش می رفت تو دهنش ، همانطوریکه اشک را مزه مزه میکرد گفت من کی گفتم می خوام زن بگیرم ،؟ من گفتم عاشق شده ا م فقط عاشق،عاشقی که خرجی نداره به کسی هم صدمه نمی زنه جز به عاشق، تازه قرار نیست من به دختره بگم عاشقتم ، چون جراتش
رو ندارم هیچ وقت جرات نداشتم . فقط خواستم تو این بیابونی یک بار هم که شده حرف دلم را بلند بلند بزنم فقط همین ، بارها تو خیال عاشق شده ام اما یک بار لب باز نکردم چون میدونم  من کجا وعاشقی کجا،ایندفعه نمی دونم چجوری شد ، شاید هوای تازه و بوی خاک و رنگ سبز زمین هوایی ام کرده نمی دونم .بعد رو کرد به هژیر و گفت مگه بچه کارگر نمی تونه عاشق بشه ؟ حتما باید پولدار باشی ،عشق
هم مال پولداراست؛ مال خان و خوانین و ملاکاست ، پس ما چی ؟ ابراز علاقه آنهم یکطرفه به کسی آزاری نمی رسونه ، و زیر لب شروع به غرولند کردن نمود، صداش واضح نبود ولی اشک چشماش
حکایت از دل پرش می داد ،جالب آنکه با وجود آنکه اشک می ریخت ،چشماش میخندید ،توی چشماش همان شلوغی ، همان ذوق و شوق ، و همان شوخی و مزاح دیده می شد .هژیر کلوخی را برداشت و به
سمت ابه پرتاب کرد، گفت برام شاعر شدی ،وقت گیر آوردی؟ یالا وضعت رو مشخص کن ، بیشتر از این نمی تونیم معطل کنیم، یا بیا ، یا بر گرد و راه افتاد . من همانطوریکه با یک چشم رفتن هژیر را تعقیب میکردم با چشم دیگه ابه را نگاه میکردم ، تو همین فاصله ابه دستی به صورتش کشید و رطوبت
اشک ها را پاک کرد ، بلند شد و قاه قاه خندید و به طرف هژیر دوید .از پشت سر هژیر را هل داد و گفت خانی که خانی ،ولی حق توهین و تحقیر نداری ،هر چه باشه من شهری ام و تو روستایی،و با صدای بلند می خندید انگار هیچی اتفاق نیفتاده به طرف ماهی چال به راه افتاد یم                          آفتاب تقریبا نم زمین را چیده و حال راحتتر حرکت میکنیم ، گاه گاهی روستاییانی را می بینیم که به
 طرف روستایشان پس از یک روز کار سخت و بی حاصل بر می گردند ،چوپان روستا گله را به سمت خانه هی میکند وبا صدای سوت که با دهانش میزند مسیر را به گله و سگ نگهبان گوشزد میکند ، کنار
رود خانه ماهی چال توقف میکنیم . کوله هایمان را از پشت گرفته و به زمین می گذاریم تا سر و صورتی به آب بزنیم ، ابه میگوید میتونید مثل سگ آب بخورید و بدون گرفتن نظر ما روی سینه دراز می کشد و آب را با زبانش به کام می کشد و با زبانش صدای خوردن آّ ب توسط سگ را در می آ ورد
با عث خنده شدید ما می شود هژیر همان طور که می خندد کنار آب دراز می کشد و میگوید خوردن آب مثل سگ وقت گیر است و سیراب هم نمی شوی پس بهتر است مثل گاو آب بخوری ،و شروع بخوردن میکند من هم کنار رود دراز می کشم وبا هر دو طریق آب می خورم که کلی باعث خنده و سرگرمی مان
میشود  .هژیر دست در کوله اش می برد و سفره ای را که در برم صاحبخانه بهش داده باز می کند و نان وپنیری که داخل سفره گذاشته اند را تعارف می کند و می گوید بسم الله ، با آنکه چند ساعتی از وقت ناهار نگذشته ولی احساس گرسنگی میکنم ، پنیر را روی نان محلی می مالم و با ولع به دندان می سایم
و قورت میدهم . پس از خوردن عصرانه ،از خداوند تشکر میکنم و برای سلامتی آن خانواده ی پاک دعا میکنم.  هوا گرگ و میش شده به ماهی چال میرسیم ( شاید برای کسانی که راه را میشناسند این پرسش پیش بیاید که فاصله برم تا ماهی چال نباید اینقدر زمان ببرد ،درسته ولی با رفتنی که ما میکردیم هر گلی را میدیدیم هر سوراخی که در زمین حفر شده بود را کنکاش میکردیم و خلاصه از هیچ پدیده طبیعی به آسانی نمی گذشتیم باز جای شکرش باقی که بلاخره به ماهی چال رسیدیم ) در ماهی چال یکی از عموزاده های هژیر زندگی میکند و هژیر پیشنهاد میکند شب را در خانه ی پسر عمویش به صبح کنیم ،من که تا کنون به تنها یی به مسافرت نرفته ام و شرایط بیابان واحیانا خوابیدن بدون وسیله ی دفاعی را خطرناک می دانم بلا فاصله می پذیرم .



هیچ نظری موجود نیست: