گرمی دست نوازشگر تو ،خود کم بود
آن دو چشمان قشنگت دل و دینم به روبود
خال زیبا به لب و خنده به سیمای تو بود
دل شوریده ی من ،تاب و توانم به روبود
دل آشفته ی من ،کبک خرامان که بود
ماندن و سوختن و باختن همه تاوان تو بود
حسن زیبایی و جاه شیوه ای از دام تو بود
هر که می دید تورا،گیر و گروگان تو بود
هر که پرسان تو می گشت که احوالت چون
او به بند تو اسیر گشته و حیران تو بود
قاصدک برد خبری لیک نیاورده پیام
قاصد نامه رسان باز به زندان تو بود
آنقدرمست و ملنگی که سرتا سر شهر
نقل مجلس شده ای،جملگی پرسان تو بود
سر هر برزن و کوی معرکه ی نام تو بود
آن چه بافتند به دروغ در پی بطلان تو بود
پیر و برنا همه در عشق و وصالت به شتاب
ره به جایی نبرند ،جمله پریشان تو بود
صورت و قرص چو ماهت همه را مجنون کرد
گر نبود عاشق لیلی،او هم ویران تو بود
آن که سر تا سر شهر مهر تو را می جویید
دست رد خورد به سینه،ز مریدان تو بود
این همه لایق و شایسته در این معرکه اند
مانده ام بس به تعجب که چه جانان تو بود
من به خود غبطه خورم بین همه مدعیان
دیدن هم چو منی،خواسته و خواهان تو بود
دست در دست تو داشتن همه آمالم بود
لرزه انداخت به دلم چونکه هراسان تو بود
اما افسوس که از خواب جهیدم و چه زود
غرق رویا شدم و دیده ام گریان تو بود
ناصر -تیرماه-91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر