حس بد
نه خوشحال وُنه
غمگینم فقط حس بدی دارم
در این دنیای وانفسا
عجیب در خود گرفتارم
زمانه دشمن ما شد که
از عشق تو بگریزم
چه چیزی از تو می
خواهد اگر درخودفرو ریزم
چنان سخت کرده راهم
را که گر آنی تباه گردم
هزارباربهتر از آن است
که از راه تو برگردم
ازاین بیشتر مخواه برمن
که از این زندگی سیرم
گناهم را بگو جانا که
از شرم تو می میرم
نگاه مهربانت را زِ
چشمانم نگیر جانم
که در آیینه یِ چشمت
فتاده عکس وجدانم
زِشرمِ دیدگان تو
چنان دلمُرده وُ سردم
تو گویی زندگی باری
ست نشسته بر غم وُ دردم
بیا جانا زِمن بگذر
که از خود سخت بیزارم
حلالم کن ،ببخشایم نگه کن بر دل زارم
نه تاب رفتنت دارم نه
دل از توکه بردارم
برای ماندنت سازم
حصاری دور افکارم
ناصر- اردیبهشت/94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر