چشمم به ره آمدنش هر سفری
او راه دگر می رود و با دگری
بیچاره و مسکینم و دلداده ی او
او مست می ناب ز جام دگری
مفتون جمالش شده ام در همه عمر
هر غمزه ی او دل ببرد از دگری
حیرانم و سر گشته به زیبایی او
سحر کرده خلایق به جور دگری
با عشوه و نازش ببرد هوش مرا
لیک محو تماشا به چشم دگری
از شب به سحر گریه کنم تا آید
او خنده کند مسخره با سخره گری
عمری به در خانه ی او خیمه زدم
او عاشق و شیدا شده لیک با دگری
او شیفته نموده همه با فتنه گری
رو سوی کسی دارد و دل با دگری
دیوانه ی عاشق که را خواهد کشت
او مست ملنگ است وخراب دگری
عاشق نتواند که کشد معشوقش
من راه به اوجویم و او هم دگری
نومید نگردم تا که دنیا باقی ست
من عاشقم اما چو گل کوزه گری
ناصر بهمن 90
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر