۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

آمد بهار


باز بهار آمد به صحرا، جان تازه بر دمید
دست نقاش طبیعت زندگی را می کشید
آنک آمدباز بهار، رنگ خوشی بر سر کشید
سوز سرمای زمستان را بهاران پس کشید
رفت سرمای زمستان،آب شد برف زمین
خستگی را آب می برد، خفته ها را می کشید
روی شاخسار درختان، غنچه های تازه کاشت
بر زمین لخت و عریان ،فرشی از مخمل کشید
بر بلندای ستیغ کوه، ابرها را می نشاند
دامن خشک دمن را،طرحی از نو می کشید
روی هر دیوار و بارو، مرغ خوش الحان نشست
عشق را آواز کرد و پر سوی دلبر کشید
شد درختان مامن مرغان خوش الوان و رنگ
تیرگی در دشت و صحرا، رخت بر سر می کشید
بلبل از شوق گل و پروانه از دیدار شمع
آن یکی با عشق می خواند، وان دگر پر می کشید
خاک از نو زنده گشت و بارور از زندگی
دشت را پاکیزه کرد ،رنگی به خاکستر کشید
باغ و بستان زنده گشتند از بهار نو ظهور
هر سپیداری به صبح، آغوش را باز تر کشید
سینه ها پر گشته اند از شیر مادر ،در بهار
کودکان شاد از بهار ،دستان مادر می کشید
این همه شادی،طرب،سرزندگی،خنیاگری
سبزه ها شادان و رقصان ،خنده بر دلبر کشید
مرغک آوازه خوان،مست از گل و عطر بهار
زندگی را سبز میخواند،زیستن را می کشید
ای عجب از این بهار و ای عجب از این بهار
دشت ها را زنده میکرد ،کهنه ها را می کشید
من بماندم در عجب از این همه سرزندگی
یاد ها در سینه مانند، زنده گردد باز زمین
بهار 91 خجسته باد

هیچ نظری موجود نیست: