۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

معلم


معلم

سال ها کنارِ تخته و گچ

عمر خود را فدای او کردم

کم نذاشتم زِ کار خود ای جان

آنچه داشتم به کام او کردم

رفته رفته که موی سپید می گشت

قامتم خَم و قَد که لو کردم

رگِ واریس در ابتدا کوچک

آخر کار چو مار که رو کردم

آن حقوقِ چو ارزنی ناچیز

 با گچ  تخته در گلو کردم

لیک چنان قرض و قوله ها داشتم

روزِ پنجم به بهره رو کردم

آی امان از نزول خورِ بی رحم

بهره در بهره، قرض از او کردم

سفته ها را به شر خری می داد

هرچه داشتم به آبرو کردم

چشم به روزها که رفته ماه آید

من که عمرم زِ پیش سو کردم

تا بگیرم حقوقِ ناچیزم

باز دوباره به آن چه خو کردم

عینک استکانی ام بر چشم

دستی دندان فدای او کردم

پول نداشتم و در مداوایم

کل دندان کشیده نو کردم

چه کشیدم زِ دردِ پا و کمر

تا که درس ،بر مُخت فرو کردم

بعد سی و دو اندی سال

باز نشستم و گفتگو کردم

این کسورات به فیشِ دستمزدم

هم چو سیخی که در کدو کردم

وام و قرضُ  وچند رقم بیمه

گردنم را زِ غصه تو کردم

وقتِ زن دادن پسر نیز هست

آنچه دختر که خواست وِتو کردم

شهریه آن چنان مرا بشکست

نه جهازی که خرج او کردم

از خجالت چنان به خود پیچم

هم چو شرمی که با لبو کردم

این حقوق پشیزِ بی مقدار

حیف آن عمر که زیر وُ رو کردم

اهل خانه ،چه ها زِ من دیدند

هم چو کاری که با عدو کردم

صبح وَ تا شب برای لقمه ای نان

روی تاکسی زِ شرم الو کردم

باقی عمر اگر که باقی ماند

نیز بدانید به پُرس وُ پو کردم

کیست تا به داد ما برسد

آن جماعت که مرده شو کردم

این گرانی چنان بریده کمر

کسبِ چند شغل برای او کردم

مانده ام چرا ندارند چشم

آنکه عمر را که وقف او کردم

جمع بی چشم وُ رو چَپو کرده

من زِ قهرم تفو تفو کردم

ای تفو بر تو یا به اسلافت

گر نگویم چو لاشه بو کردم

این همه نِق زدم کسی نشنید

چون تو سررا در پتو کردم

یا که هم چون معلمی دیگر

دادوُ بیداد به پشتِ کوه کردم

زیر نویس

 -----------------------------

هم چو شمعی که ذره ذره می سوزد

کس ندیده که عمر فنا کردم

آن قدَر عقده در دلم مانده

چون تغاری که عقده بار کردم

لیک بدان که دوباره می سوزم

گو که باز هم چه انتخاب کردم

شغل من معلمی باشد

گر که بر فقر اقتدا کردم

     ناصر- شهریور/93

هیچ نظری موجود نیست: