۱۳۹۴ شهریور ۱, یکشنبه

صندلی جلو

صندلی جلو
سوار اتوبوس که شدم راننده که از آشناهای دور پدرم بود تعارفم کرد که در صندلی جلو که نزدیک صندلی راننده بود بنشینم .اولین باری بود که در صندلی جلوی اتوبوس می نشستم ، آنقدر از این پیش آمد خوشحال شدم و به دلم نشست که برای قبولی تربیت معلم ،خوشحال نشده بودم .همیشه یکی از آرزوهام نشستن در صندلی جلوی اتوبوس بود و حال به آرزوم رسیده بودم .از اینکه بین خودم و سایر مسافرا تفاوتی ایجاد شده بود به خودم غبطه می خوردم و توی دلم غنج می رفت، صندلی راحت شاگرد راننده که الان به من تعلق داشت نرم و خوش نشین بود دیدن صفحه کلیدها و عقربه ها و چراغ ها و دکمه های رنگ و وارنگ و از همه مهمتر دیدن مناظر روبرو که کامل بدان ها دید داشتم خوشحالی ام را مضاعف کرده بود.
راننده عاقل مردی میانه سال، فربه ،با شکمی که نیمی از آن روی فرمان افتاده و بقیه زیر آن ولو شده بود ،با سبیلی آویزان و ابروانی پُرپشت شبیه جاروی مویی فراشی که بیشتر چشمان ریزش را می پوشاند ،لب های قلوه ای و لپ های قرمز گوشتالو و سری بزرگ که موهایش را با ماشین نمره دو زده بود و از این رو پوست اضافی پس کله اش چون لخته ای بد قواره کله را به دو قسمت تقسیم کرده بود و جالب آنکه پس از کله به تنه می رسید و از گردن خبری نبود .
پس از احوالپرسی اولیه و چاق سلامتی و گفتن بد و بیراه به شاگردش که بدون خبر ،سر کار نیومده بود و کمی خاطرش را مکدر کرده بود .با دستمال یزدی که دور گردن کوتاهش بود گه گاهی صورتش را خشک می کرد و جاده را می درید و می گذشت . همانطوریکه نیم نگاهی بهش داشتم تو این فکر بودم که سر پیچ ها چطور می تونه فرمون را با وجود شکم فربه اش بچرخونه . البت در مسیر مستقیم چون دستی اضافی فرمان را محکم نگه داشته بود و از این تصور خنده ام گرفته بود ، سرش را به طرفم گرداند و با همان صدای خفه اش که از ته گلو بیرون می داد ،گفت چیه تهنایی (تنهایی)حال می کنی ؟ بلند بگو ما هم بخندیم . عذر خواهی کردم و گفتم از اینکه اجازه دادی صندلی جلو بشینم خوشحالم و لبخندم ،هم به این دلیل بوده. صحبتش گل انداخته بود و هر از چند گاهی جوکی در گوشم (البت چه عرض کنم، صداش اونقدر بلند بود که فکر کنم تا وسط های اتوبوس می شنیدند) بز و بز می کرد و من بیچاره که همچون لبو سرخ شده بودم به ناچار و برای خوش آیند جناب راننده ،با خنده اش که چون صدای سوپاپ موتور گازی تق تق می کرد ،مجبور بودم بخندم.جوک های چارواداری و بیشتر مضحک و نه خنده دار ،با حرف های بی سروته و ادااطوار کوچه بازاری ،واقعا کلافه ام کرده بود ،این رنج پیش آمده ی اجباری که هر چند دقیقه ادامه می یافت ،شادکامی اولیه را برام زهر کرده بود اما رسم ادب و رعایت بزرگی و کوچکی ،اجازه هیچ مخالفتی را بهم نمی داد ،همین طور که با اون صدای خفه و لهجه ی لوطی مابانه اش قصه تعریف می کرد و جوک می گفت ،ازم خواست که با پارچی که در یخدان جلوی اتوبوس بود به مسافرا آب برسانم و من ،خداخواسته، بلافاصله اطاعت امر کردم و پارچ را از یخ و آب پر کرده و راهی شدم.
هنوز صندلی اول را آب نداده بودم که آقایی که همراه دخترخانمش در ردیف دوم بود مچ دستم را گرفت ."آقای شاگرد راننده ،این اراجیف چیه بلغور می کنید ؟ خجالت نمی کشید ،مگه خودتون خواهر،مادر ندارید ،تا چشمتنون به چند تا زن می افته دست و پاتون رو گم می کنید و هر چه لایق خودتونه...................پشت سر هم کلماتی در ناسزا گویی به من بیچاره و راننده نثار می کرد.دهانم قفل شده بود ،آنقدر آشفته و برافروخته بود که یک ریز دشنام به نافمون می بست ،اصلا مهلت دفاع نمی داد ،چاره ای جز سکوت نداشتم ،به هر ترتیبی بود مچ دستم را رها کردم و با لکنت زبان گفتم آب میل نمی کنید؟ با چشمان غضب آلودش چنان نگاهم کرد که از صدتا فحش بدتر بود و بدتر نگاه دختر زیبایش که حدود 16،17 سال داشت با آن چشمان آبی دریایی اش که از سر ترحم نگاهم می کرد بیشتر دلم را ریش می کرد ، غرولند و نگاه سایر مسافرین زن و مرد هم کمتر از اینا نبود .از خجالت هزار بار مردم و زنده شدم ،تمام وجناتم عرق کرده بود تا پارچ را به حلق خلق الله ریختم و برگشتم ،توانم بریده شده بود ،نه از آنکه آب دادن خسته ام کرده باشد ، بلکه از سردرد حاصل از غرولند همسفرها بریده بودم .در برگشت مجدد همان آقا ،راهم را سد کرد و گفت به اربابت بگو یا از چرت و پرت گوییش دست برداره یا منتظر عواقبش باشه .
روی صندلی جلو نشستم ، انگار از سنگ دوخته شده بود تمام هیکلم درد می کرد و نشستن برام دشوار شده بود .از اینکه به این مخمصه دچار شده بودم به خودم ناسزا می گفتم و بیشتر ناراحت این بودم که نمی تونم بی گناهی ام را ثابت کنم به غرورم بد جوری توهین شده بود حال اگه دخترا تو اتوبوس نبودن بازم یه چیزی...در افکارم غوطه می خوردم که راننده رو به من کرد و گفت" چی زرت و زورت می کرد؟ گفتم خودتون که شنیدین. ابروهای جاروی اش را بالا انداخت ،دستی به سبیل هایش کشید و گفت" بی خیال ،یه لیوان تگری آب بده تا یه جوک مشد واسط تعریف کنم. گفتم تو را خدا ، جون هرکی دوست داری از خیرش بگذر ، مگه نشنیدی بعضی ها دلخورند ، ول کن ممکنه باعث ناراحتی بشه گفت جا زدی ؟ فکر کردم جوون جربزه داری هستی ،نمی دونستم با یه حرف آبکی اون شاشو، تو می زنی؟
تو را به خدا ،به خاطر خانم هایی که تو اتوبوسن ، شما کوتاه بیا ،باعث کدورت و دلخوری نشید.
لیوان آب را یک نفس سر کشید و با لبای قلوه ایش آب مونده رو سبیلاشو به دهن کشید و بدون آنکه نظر منو بخواد یا به التماسم توجهی بکنه ، ایندفعه جوکی بسیار بدتر از قبلی ها یا به قولی جاده خاکی جاده خاکی ،تعریف کرد و با خنده ای که صدای برخورد شاتون به ته سیلندر موتور گازی را می داد خنده ای بلند و تصنعی سرداد، این بار من خودمو مجبور به خندیدن ندیدم و اخم کردم . چند بار بازم جوکی ، خاطره ای تعریف کرد و کِر کِر خندید. و از آینه مسافرا را ورانداز می کرد.
پلیس راه که رسیدیم میله ای به دستم داد و گفت تا من ساعت می زنم تو هم با این میله به لاستیک ها بزن اگه صدای دام دام کرد که هیچ اگه صداشون فرق داشت بگو. میله را گرفتم و پیاده شدم .چندین بار به هر لاستیک کوبیدم و همه شون تقریبا صداشون مثل هم بود . کارم که تموم شد اومدم سوار بشم که گروهبانی جلوم را گرفت و گفت افسر نگهبان باهات کار داره ، با تعجب از اینکه چکارم می تونه داشته باشه ،اصلا از کجا منو می شناسه به طرف دفتر پلیس راه رفتم و داخل شدم .
آقایی که معترض بود به همراه دخترزیبایش و چند تا دیگه از مسافرین اونجا بودن و تازه فهمیدم ازمون شکایت کردن، تا وارد شدم منو نشون دادن و گفتن ایناهاش اینم شاگرد بی تربیتشه ، افسر نگهبان بدون پرسشی شروع به پرخاش و بد و بیراه گفتن به ما کرد" خجالت نمی کشید ، مگه ناموس ندارید ، بی حیاها ،مگه تو چاله میدون اید ،هرچی آدم رونده موندست اومده شده راننده و از همه بدتر شاگرد راننده ، نه جانم اتوبوس حرمت داره ، از خونه تون هم اهمیتش بیشتره . بی شخصیت مگه همه مثل خودتونن وووو اصلا اجازه نمی داد حرفی بزنم مدام با زبان نیشدارش به جانم تیغ می کشید ، سرم را پایین انداخته بودم و به موزاییک های کف سالن چشم دوختم .(چه بنای بد سلیقه ای ،اکثر موزاییک ها را کج کار گذاشته و در خط مستقیم نیستند، بعضی ها را بلند گرفته و لبه ها چه بد قواره شده اند) ضربات جمله های جناب سروان کار آیی خودشونو از دست داده بود و من جز صداهایی گنگ و همهمه هایی نامفهوم چیزی نمی شنیدم . راننده با اون قد تقریبا کوتاه و خپل ،و شکمی که تا نزدیکی زانوها آویزان بودو دستانش که بواسطه چربی دور سینه از هم باز شده بود وطرز سیخ ایستادنش مقابل جناب سروان ،مرا به یاد پنگوئن های قطبی می انداخت،وتصور این موضوع باعث خنده ام شده بود ، افسر نگهبان رو سرم تشر زد که پوزخند هم می زنی؟ می خوای چند روزی بازداشتت کنم (با دست دری را نشان داد) تا قدر عافیت را بدانی ؟ ترس تمام وجودم را فرا گرفت ،نکنه سوار خر شیطان بشه و بازداشتم کنه .اگه باز....... تو این افکار بودم که  با عذر خواهی راننده و البته من ، ورضایت مسافرین ختم به خیر شد.
سوار که شدیم می خواستم جامو عوض کنم ،راننده نذاشت ، با اون لفظ و گفتار لوطی وارش گفت" این تن بمیره اگه بزارم ،بابات کلی سفارشتو کرده ،بشین یه  لیوان چایی از اون فلاسک برای خودت و من بریز تا یه جوک آبدار برات بگم ، و زد زیر خنده ، همانجور که می خندید گفت نه دیگه شوخی کردم ،اینا جنبه شو ندارن ،خم شد و نوار کاست را درون ضبط چپاند و صدای یساری جای گفتمان راننده را گرفت .
چای را براش ریختم ،اما هرچه تعارف کرد گفتم من اصلا چای نمی خورم(دروغ گفتم) دلخور بودم و تا آخر مسیر که کمتر از یک ساعت می شد دیگه نه اون حرفی زد و نه من.
فردای آنروز که برای امتحان مرحله دوم که مصاحبه ای از قبول شدگان می گرفتند ،رفتم ، پس از انجام مصاحبه توی راهرو با همان مسافر و دخترخانمش روبرو شدم ، از سر کنجکاوی پرسید این جا چکار می کنی؟ گفتم برای مصاحبه اومدم ، گفت مگه شما شاگرد شوفر نبودید؟ گفتم من همیشه شاگردم اما شاگرد شوفر نیستم ، حداقل شاگرد اون شوفر نیستم،منم مثل فرزند شما مسافر بودم و از بد حادثه در صندلی جلو نشستم.
 نمی دونم چرا بغض کردم،سرم را به علامت خداحافظی تکان دادم و راهی شدم .

                                                                       ناصر-مرداد ماه/94

هیچ نظری موجود نیست: