۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

حریم عشق

حریم عشق
من به چشمان تو خیره تا که جویم جایِ خود
آن چنان اخمی نمودی کین دلم یک هو گرفت
آتش عشقم زِاخمِ دیده ات اندوه گرفت
اشک به چشمانم سرازیر بر لبم پهلو گرفت
باد می آمد و چشمانم بسوخت از سوزِباد
سوزش و دردی به چشمم ناگهان نیروگرفت
با زبانِ بی زبانی برنگاهت دوخته چشم
شاید این باره دلت بر چشم هایم خو گرفت
گفتم ای ماهِ منیربر من نکن اینگونه خشم
چشم را کج کرده با یک شکلکی ابرو گرفت
درنگاهش کینه ای آنسان که دل از رعب آن
لرزد وُاما ندانم پس چرا دل او گرفت
باد این بار می وزد محکم به چشم وُچار من
می زَنَد بر چهره ام لیک اوسر و گیسو گرفت
از تاسف می خورم خود را در این دلدادگی
از چه رو این نازنین یارم برایم رو گرفت
درمیان ظلمت وُتاریکیِ شب های تار
سر دهم آوای عشقی را که باد از قوگرفت
در حریم عشق او افسرده و نالان چه سود
عشقی را در سینه کارم تا که شاید خو گرفت

  ناصر- مرداد/94

هیچ نظری موجود نیست: