۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

نام او

نا چشیده جرعه ای از جام او
عشق بازی می کنم با نام او
نام او باشد سراب زندگی
وهم در ذهن من است یا جام او
قلب او از عشق می باشد تهی
ای فغان از عشق بد فرجام او
در توهم عشق ورزیدن خطاست
ای هوار از تیشه و فریاد او
شمع معشوق خیال دلبر ست
عشق چون پروانه گیرد جان او
عاقبت از جام نوشم جرعه ای
تا بگیرم بوسه ای از کام او
او چو افشاری نشیند در نبرد
شش درش بندم به قصد جان او
من به نی سوزناک می خوانم که او
تا به درد آرد دل آرام او
من بسوزانم تنش از سوز عشق
تا کنم ابلق ز خشت خام او
چون میسر نیست با من کام او
نرد بازی میکنم با نام او
داغ گردیده سرم از نام او
ای امان افتاده ام در دام او
ناصر دیماه

هیچ نظری موجود نیست: