افتو درومدوقتی که اور ره به کنار
افتو که زدو سایه خزید زیر چنار
از خو وریساد دختر هومسامون
چون تیشک افتو زده از درز چگار
زد مین تیاش و کرده بیدش آزار
مجبور شد و از خو وریساد ناچار
شرجی هوا حواسشه منگ کرده
شاید مین خو وا دیری جنگ کرده
از بس خو وای عجیب دیده مین خو
سخت کرده عرق لباساشه تر کرده
چسبیده بیدن لباسای خیس به تنش
گویی که کنه سفت گرفته بدنش
دیسیده میاش با عرق شور به سرش
از دست ای اوضا اومد جون به لبش
یه حوض پر اوو مین حیاط زیر چنار
چشمک زنه به دختره پا ور دار
او عرصه بهش تنگ بیدو شد ناچار
از دست گرما دیده بید سخت آزار
دختر که ندید چاره جز این راه فرار
زد شیرجه به اوو بی پیرهن و بی شولار
چشمان حریص کر عاموش از لو بون
می خورد به ولع پستون و اسپیدی رون
هر غلتی که زد دختره لخت و عریون
قلب کورکه داشت درومد ز زبون
اندام دختر تو نگو حور بهشت
گویی که خدا خود به طرح او نشست
انقد تراش بدنش یکه و ناب
ناخواسته چو بینی خودش عین صواب
دختر مین اوو چوماهی دریا بید
از بسکه قشنگ و خوشگل و زیبا بید
کر ناشت دیه طاقت و افتاد از بون
گشت فرق سرش چاک و بداد دردم جون
دختر که افتادن و خینانه دید
از ترس زهوش رفت و مین اوو غلتید
اور ره به کنار دو واره افتو سر زد
بر روی مزار دو جوون بیشتر زد
آن ها نخواسته نزد هم خفتیدن
شاید به جهان گذرا خندیدن
افتو که زدو سایه خزید زیر چنار
از خو وریساد دختر هومسامون
چون تیشک افتو زده از درز چگار
زد مین تیاش و کرده بیدش آزار
مجبور شد و از خو وریساد ناچار
شرجی هوا حواسشه منگ کرده
شاید مین خو وا دیری جنگ کرده
از بس خو وای عجیب دیده مین خو
سخت کرده عرق لباساشه تر کرده
چسبیده بیدن لباسای خیس به تنش
گویی که کنه سفت گرفته بدنش
دیسیده میاش با عرق شور به سرش
از دست ای اوضا اومد جون به لبش
یه حوض پر اوو مین حیاط زیر چنار
چشمک زنه به دختره پا ور دار
او عرصه بهش تنگ بیدو شد ناچار
از دست گرما دیده بید سخت آزار
دختر که ندید چاره جز این راه فرار
زد شیرجه به اوو بی پیرهن و بی شولار
چشمان حریص کر عاموش از لو بون
می خورد به ولع پستون و اسپیدی رون
هر غلتی که زد دختره لخت و عریون
قلب کورکه داشت درومد ز زبون
اندام دختر تو نگو حور بهشت
گویی که خدا خود به طرح او نشست
انقد تراش بدنش یکه و ناب
ناخواسته چو بینی خودش عین صواب
دختر مین اوو چوماهی دریا بید
از بسکه قشنگ و خوشگل و زیبا بید
کر ناشت دیه طاقت و افتاد از بون
گشت فرق سرش چاک و بداد دردم جون
دختر که افتادن و خینانه دید
از ترس زهوش رفت و مین اوو غلتید
اور ره به کنار دو واره افتو سر زد
بر روی مزار دو جوون بیشتر زد
آن ها نخواسته نزد هم خفتیدن
شاید به جهان گذرا خندیدن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر