۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

زمستون داستانی کوتاه

زمستون
هم اتاقی ام عاقل مردی بود باریشی جو گندمی و کوتاه ، لاغر اندام با چشمانی نافذ و ته لهجه ی آذری که فارسی گفتنش را شیرین کرده بود و تُن صدای گرمش و برخورد ساده و صمیمی اش هر بیماری که در اتاق بود و یا هر تازه بیماری که ورود می کرد به اِکی ثانیه با ایشان صمیمی و گرم شده و می شدند . اسامی همه را کامل می دونست و نوع مشغله و مشکلاتمان را .
فردا صبح قرار بود من و ایشون از اتاق ما که هشت نفر بیمار قلبی را در خود جای داده بود برای عمل می رفتیم، حدود ساعت نه شب بود که گوشی همراهم (هندس فری) را در گوش هایم فرو کردم تا اولا از زیر ضرب پرسش های بی وقفه ی دوست آذری ام در امان بمانم و هم با گوش دادن به موسیقی وقت را بگذرانم،هر کدام از بیماران به کاری مشغول بودند، یکی دعا می خوند .دو نفری قران تلاوت می کردن و صدای تو دماغی شون چون صدای زنبور در اتاق می پیچید.یکی مسواک می زد و مابقی تلویزیون تماشا می کردند  ودوست آذری ام دراز کشیده و به سقف اتاق خیره شده بود.
چشم هام را باز کردم دیدم دوست آذری داره با دهان و دست بهم اشاره می کنه . گوشی را در آوردم تا صداشو بشنوم با همان لهجه ی شیرین گفت ببخشید شما قران با گوشی تون گوش می دید ؟ من سواد قرانی ندارم می دین منم گوش بدم؟و بدون آنکه نظرم را جویا شود گوشی را گرفت و به گوشش چسباند
افشین مقدم داشت ترانه ی زمستون را می خوند .چشماش کمی گرد شد و من منتظر واکنش ایشون که حدافلش جمله ای چیزی در عقوبت کارم و یا...... اما با کمال تعجب هر دو گوشی را در گوشش فرو بُرد و روی تختش دراز کشید . هر بار که ترانه تموم می شد ازم می خواست برگردونم تا مجدد گوش کنه ، دفعه چهارم و یا پنجم بود که ازصدای منظم نفس هاش ، متوجه شدم خوابیده ، یکی دو بار خواستم گوشی ها را در بیارم ، گفتم گناه داره ، بیدار می شه .ساعتی بعد که تنفسش به خُر و پوف تبدیل شد گوشی هام را بر داشتم .
توی آی سی یو از صدای ناله ی بیماری چشم هامو باز کردم . با دیدنش که دو تخت اونطرف تر دراز کشیده بود خوشحال شدم ، از پرستاری حالشو پرسیدم .گفت خوبه ،خدا را شکر عملش هم خیلی خوب بوده ، ولی نمی دونم این زمستون یعنی چی ؟ هم ناله می کنه و هم می خونه زمستون...........آه وای .............. زمستون ..............آخ واخ ..............زمستون......چشمهام رو بستم .صدای افشین تو گوشم می پیچید.  زمستون ...تن عریون باغچه زیر بارون .....چه سخته............

                                         ناصر-بهمن ماه/93

هیچ نظری موجود نیست: