۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

راه رود


راه رود

آب می آمد به دشتی خشک زِ آب

جایِ رودی گشته خشک از آفتاب

هم چو ماری می خزید در دشت، رود

لب همی مالید به خاک وُ جایِ رود

گاه آهسته می آمد و گاهی با شتاب

گرد وُ خاکی نیز به پا گردید زِ آب

آب از دور سو نظر می کرد به دشت

راه طولانی ست، چسان باید گذشت

هر چه آب تُند می دوید در کوه وُ دشت

جان او آهسته می مُرد، با گذشت

راه آب هرچند که هموار گشت وُباز

حرکتش کُندتر و راهش در فراز

حرکتی کز ابتدا سهل می نمود

رفته رفته پای زِ راه رفتن زدود

لیک این راهِ دراز وُ پُر زِ پیچ

عزم آب را کرد به شک، در اصل هیچ

سر سپرد آهسته آب بر خاکِ رود

تشنگی در خاک بر شک اش فزود

خنده ای تلخ بر لبانش می نشست

دیدِ چشمانش به ناگه تیره گشت

مدتی بعد نیز فُتاد در چاله ای

مرگ از راه می رسید با ناله ای

آب ایستاد، حرکتی دیگر نبود

تابش آفتاب بر رویش فرود

طاقتش بی تاب وُ حالش بد که بود

خواب در چشمان خیسش رفته بود

چشمه ای بود آنطرف تر ،کم زِ آب

چاله را چون دید ، راهی شد ،آب

ذره ذره آب چشمه ، رفت به رود

آب چشمه می خزید تا چاله بود

اندک اندک، چاله از آب گشت پُر

باز دوباره راه افتاد ،رود به زور

از بلندی سایه ای دید در فرود

غرشی در گوش ،که سایه هست، رود

شاد گردیده و پای بر داشت رود

راه را با سرعتی بیشتر گشود

رفت تا آغوش ِرود در بر کشید

هر دو تا جمعی شدند همراهِ شید

دست در دستان هم آوازه خوان

راه آسان گشته بود بر جمع شان

هم چنان غرش کنان در راه ،رود

چشمه ای ،آبی ، به آنان می فزود

هر چه را مانع بگردید ، می گشاد

سخت نیست هر مانعی ، با اتحاد

ناصر – اسفند ماه /93

هیچ نظری موجود نیست: