آنگونه رفتنت
هیچگاه نبوده ام
اینگونه سر به مُهر
اینگونه عاشقی ، وقت
صلوهٌ ظهر
هیچگاه نبوده گل، در
دستِ باغبان
چونان اسیر دل ،از
درد کُنَد فغان
هیچگاه ندیده ام عاشق
تر از بهار
آبستن زمین ، در شوقِ
سبزه زار
رنگ باخته ام چو
ماه،در نور آفتاب
ازعشقِ چون تویی،تا
رفته ام به خواب
دلواپسم گُلَم ،
بیمارِ هجر تو
دل گیر و عاصی ام،هر
آن به فکر تو
هیچگاه نبوده ام
اینگونه سر به زیر
افسون مهر تو ، مغبون
و هم اسیر
هیچگاه نبوده ام گیج
وُ خُمار یار
در فصل عاشقی، افسرده
در بهار
هیچگاه نگفته ام
،آنسان که رفته ای
آنگونه رفتنت، آورد زِ من دمار
آن داغِ گُل چه
بود،حسرت کشِ نگار
بی آنکه بِشکوفَد ،
پژمرده در بهار
آن داغِ حسرتش، بر من
نشانه شد
آنگونه عاشقی ، مُرد
وُ فسانه شد
ناصر-اسفند ماه/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر