ترمینال
تا حرکت اتوبوس دو ساعتی مونده بود، آنقدر خسته بودم که چشمانم بی
اراده روی هم می رفت،یارای ایستادن نداشتم ، از پله های ترمینال راهی طبقه دوم شدم
خیلی ها،روزنامه ای ،کارتنی ،چیزی زیرشون پهن کرده و خوابیده بودن،گوشه ای را انتخاب
کردم ،حوله ام را از ساکم در آوردم ،پهن کردم ،کفش های ورزشی آدیداسی که دیروز
خریده بودم زیر سرم گذاشتم ،دسته ی ساک دستی را دور مچ پیچانده،سرم را رو آدیداس
هام گذاشتم و چشم هامو بستم .عجیب بود با آن همه خستگی،خواب به چشم هام نمی رفت.
بارها زیر سرم را جابجا و مرتب کردم ، به مرتضی فکر می کردم،به اتاق
کوچکی که تو محله ی پامنار اجاره کرده بود ، به اتاقی که به زحمت ،دو نفر می
تونستن توش دراز بکشند،بیشتر شبیه سلول انفرادی بود تا اتاق،سرد بود و سوز سرما
داخل اتاق می شد اما گرمی مرتضی و شوخ طبعی اش نمی گذاشت سوز سرما را زیاد حس کنم
. گیر داده بود که آدیداس ها را بدم با هاشون عکس بگیره ، از شوخی آورده بودش و تو
تاقچه اتاق و بالای سرمان گذاشته بود . داخل هر دو لنگه را تاریخ زده و آمضا کرده
بود .نزدیک سحر بالاخره چرتی دو سه ساعته زدیم.
چشم هایم را باز کردم و به ساعت مچی ام نظری انداختم .عقربه هاسه و
بیست دقیقه عصررا نشونه رفته بودن،به سرعت از جا بلند شدم و با عجله وسایلم را
برداشتم .دنبال کفش هام می گشتم اما خدا بده کفش ...انگار آب شده و به زمین رفته
بودن،نگاهی به اطراف و گوشه کنارا کردم ،اما خیر از آدیداس هام که تازه دیروز
خریده بودم خبری نبود ،آقا دزده ی محترم کار خودشو کرده بود . جورابامو در آوردم و
با پای برهنه راهی دفتر تعاونی شدم آقای (ص) تا منو دید گفت کجا بودی ؟ هر چه صدا
زدیم خبری ازت نشد ،اتوبوس ده دقیقه ای ست که حرکت کرده و بهش نمی رسی ، بمون با
ساعت پنجی برو ، مایوس و عصبانی راهی دفتر نیروی انتظامی ترمینال شدم ،از قبل می
دونستم بی فایده است . افسر نگهبان می گفت : باز جای شکرش باقیه ساکت و کاپشنتو نبردن ،نمی شه پیداش کنیم اینجا
دریاییه .مثل اینه سوزن توش گم کرده باشی .سادگی کردی، نبایستی از پاهات درشون می
آوردی......و کلی نصیحت و اندرز.
یک جفت دمپایی به قیمتی بالا تر از ارزشش تو ترمینال خریدم و روی یکی
ار نیمکت ها نشسته و منتظر گذر وقت شدم .زاغ سیاه پاهای مردمی که دایم در آمد و شد
بودن رو چوب می زدم .از بس نگاه به کفش های مسافرین کرده بودم جلو چشام ذره های
نورانی به رقص در اومده بودن .چیزی به ساعت 5 نمونده بود .انگار که خواب می دیدم ،
آدیداس های نازنینم در پای مردی خپله ،با سر تراشیده و ریشی کوتاه وکم پشت و تیز
تیزی و چشمانی ورقلمبیده ، باشکمی بر آمده ، بود به سرعت برق و باد خودمو بهش
رسوندم و یقه اشو چسبیدم ، ابتدا انکار و داد و بیداد که دزد خودتی ، مگه نمی شه
کفش ها مثل هم باشن ،آقا اشتباه گرفتی من اهل این کارا نیستم اصلا بهم میاد
،و....... مردم با داد و بیداد ما جمع شده بودن و هر کسی نظری می داد .گفتم آقایون
.کفش های من علامت دارن و داخل اونا امضای مرتضی است ،این آقا کفش ها رو در بیاره
،اگه نشونی که دادم نبود نه تنها از ایشون عذرخواهی می کنم بلکه یک جفت کفش به میل
خودش براش می خرم .آقا دزده سری به علامت قبول تکون داد و خم شد تا کفش ها رو در
بیاره و من با خیالی راحت و حق به جانب به مردم دور برم نگاه می کردم ، یکهو آقا
دزده پای به فرار گذاشت .نمی توانست با آن قامت خپل و پاهای کوتاه از چنگالم
بگریزد . در یکی از پله های خروجی یقه اش را از پشت گرفتم و به دیوار کوباندمش ،
کمی ورجه ورجه کرد وقتی دید حریف نیست آرام گرفت و دست از سماجت برداشت.
کفش ها رو در آورد و و با نوک پا به طرفم هول داد ،با صدایی نومیدانه
و مستاصل ازم خواست از سر تقصیرش بگذرم و بزارم بره رد کارش.قبول نکردم ، التماس
کرد زیر بار نرفتم .
مرد ناحسابی ،از کار و زندگی انداختیم ،بلیطم دو بار باطل شده ،
دمپایی ام معلوم نیست الان پای کیه؟ یک شب دیگه بایست مزاحم مرتضی بشم ، از اونطرف
یک روز غیبت خورده ام ،با این همه اگه تحویل قانونت ندم این بلا را سر دیگران در
میاری و کشان کشان آقا دزده را به دفتر انتظامی ترمینال بردم.
افسر کشیک با دیدنم و شکاری که کرده بودم هم متعجب بود و هم خنده اش
گرفته بود و منم که ذهنش را می خوندم لبخندی زدم و تو دلم به خودم براوو گفتم .
افسر نگهبان قبل از تنظیم صورت جلسه گفت "شما که به کفشات رسیدی ،اینم که آدم
بدبختیه و نادم و پشیمونه،اگه می شه رضایت بده ،ما هم تنبیه اش می کنیم .آقا دزده
هم پرید تا دست و پای منو ببوسه و از شکایتم بگذرم.نه گفتم و همون جمله ها را
تکرار کردم ، اگه مجازات نشه و رهاش بکنید انگار بهش جایزه دادین و باز هم به این
کارا دست می زنه و می دونه با دل رحمی من و شما بخشوده می شه ،آخه مردم چه گناهی
کردن که بایستی گیر این جور آدما بیفتند .خیر ایشون باید به سزای عملش برسه.با
اکراه صورتجلسه تنظیم شد و قرار شد ساعت 9 صبح اونجا باشم تا بریم دادسرا،هم چون
رستم که ازهفت خوان گذشته باشه ،سینه ام رو جلو دادم بادی به غبغب انداخته و با
تکبر و رضایتی که از خود داشتم راهی خونه مرتضی شدم.بگذریم از آنکه مرتضی چه قدر
سر به سرم گذاشت و چه اندازه به امضایش خندید و اون کته ای که بیشتر حلیم شده بود
تا پلو را به نافم بست . زودتر خوابیدم تا با هوشیاری در دادگاه حاضر شوم . با همه
عجله ای که کردم به واسطه ترافیک زودتر از 8.30 نتونستم به ترمینال برسم . وارد
دفتر پاسگاه ترمینال شدم و خودمو به افسرکشیک این روز معرفی کردم . گفت بشین تا
مامورمون بیاد ،بفرستمتون دادسرا، توی اتاق افسر نگهبان دو نفر قبل از من نشسته
بودن که یکی از اونا سر و کله اش را چنان بان پیچی کرده بودند که فقط یک چشم و
گوشه ای از لب پایینی اش معلوم بود و دست راستش تا بیخ در گچ و با باندی به گردنش
آویزون شده بود .سری از روی حس ترحم براش تکان دادم و نشستم .گفتم عجب مردمان
ناحسابی پیدا می شن ببین این بنده خدا را به چه روزی انداختن .اینجا دیگه کجاست؟
مدتی گذشت ،افسر نگهبان منو صدا کرد و گفت آقا مامور حاضره بلند شید و برید .گفتم
جناب سروان طرفم هنوز نیومده ، مگه نباید ایشون هم بیاد؟اشاره ای به اون که باند
پیچی شده بود کرد و گفت ایشون قبل از شما اومدن ، مگه نمی شناسیش؟ البته باید هم
نشناسی چون چنان بلایی سر این بخت برگشته آوردی که مادرش هم نمی شناسش چه برسه به
تو .چنان مات و مبهوت و گیج و منگ شدم که نزدیک بود سکته کنم .به زحمت به خودم
اومدم .گفتم جناب سروان به خدا من به این آقا تلنگر هم نزدم و فقط تو کش و قوس یکی
دو دفعه به دیوار پله خوردیم .همین آخه چه طوری من اینو زدم که انگار تریلی از روش
رد شده، دروغ می گه این باند ها و گچ ها دروغی یه ، بازشون کنید تا معلوم بشه سیا
بازیه،
جناب سروان نگاهی به پرونده کرد و گفت " ایشون سه ماه از پزشکی
قانونی طول درمان موقت گرفته ،یعنی پزشکی قانونی دروغ نوشته و تایید کرده .شما به
نظام پزشکی هم تهمت می زنید؟ آخه لامروت اگه هرکی هیکلش گنده باشه و زور داشته
باشه ،بایستی اینجوری زورش رو خالی کنه؟نمی گفتی می زنی طرفتو می کشی ،یک جفت کفش
این قدر ارزش داره تازه اونم معلوم نیست راست گفته باشی.
چنان هاج و واج شده بودم به طوری که تف تو دهنم خشک شده بود .نگاهی به
آقا دزده کردم گفتم داداش کجا من تو رو زدم ؟ این فیلم ها چیه پیاده کردی؟ انصاف
هم خوب چیزیه ، مگه مسلمون نیستی؟ مگه دین و ایمون نداری ؟
با حالتی سکته وار و بیمار گونه و صدایی که به زحمت از گلوش خارج می
شد گفت"اون موقع که می زدی بایستی فکر می کردی داری داداشتو می زنی ، اون
موقع من دشمن سلم و تور بودم وحالا که تو چنگ قانونی داداشتم .من مسلمون نیستم یا
تو شمر ذوالجوشن؟
نمی دونستم چی بگم ، کفش هامو از پام در آوردم و مقابلش گرفتم ،گفتم
به خدا از خیر اینا گذشتم بگیر و از سر تقصیرم بگذر . اونی که همراهش آورده بود
انگاری صدها بار تجربه و تمرین داشت .چنان معرکه ای گرفته بود که نگو و نپرس ،
حالا کاریت رسیده به جایی که به حاج آقا تهمت دزدی می زنی ؟ وقت نبود جناب سروان
وگرنه هزار تا امضا از محله و مسجد محل و حاج آقا فلانی می آوردم که مردم پشت سر
داداشمون نماز می خونن اگه محله بفهمه این بلا رو سر حاجی آوردی قیمه قیمه ات می
کنن و........ از عصبانیت داشتم خودمو می خوردم، کارد اگه بهم می
زدن خونم در نمی اومد ،از این همه وقاحت جالم بهم می خورد
،تو دلم آشوب شده بود .گفتم حالا که اینجوریه بیرون زهرم را بهش می ریزم حداقل اگه
قراره برای نزدنش حبس شم بزار بزنمش تا دلم خنک شه . تو گیر و ویر خودم بودم .جناب
سروان که حال منو دید دلش برام سوخت منو صدا کرد جلوی میزش و گفت " اگه بری
دادسرا حداقل حبس و جریمه رو شاخشه . خسارت و دیه و... و ... مفت چنگت.اگه می خوای به این دردسرها دچار
نشی ،یه جوری رضایت شو بگیر، گفتم آخه جناب سروان،حرفم رو قطع کرد و گفت آخه ماخه
نداره ،دیدم آدم خوبی به چشم میای دلم برات سوخت .گفتم کمکت کنم .خود دانی. گفتم
همکار شما کامل در جریانه ، اون می دونه ایشون دروغ می گه ،بزاریت بیاین تا حقیقت
معلوم بشه ، جناب سروان گفت"اولا جناب سروان تا یک هفته مرخصی اند و تا
اومدنش باید بری بازداشتگاه که اونم برای ما دردسر داره و غیر قانونیه، دوما تو
صورتجلسه نوشته درگیری با همدیگه و تهمت دزدی که ایشون هم به گزارش خودش استناد می
کنه ، آخه چیزیش نبود تا من اینجا بودم .گفت ماشاالله تحصیل کرده ای از کی تا حالا
شکستگی دست و جمجمه از ظاهر و با نگاه کردن مشخص می شه؟ گفتم چرا بازداشتگاه ؟
عجب. زدی یارو را ترکوندی انتظار داری ببرمت هتل شاه عباسی ؟ ببین از این بیشتر
کشش نده ، چکار کنم؟ گفتم چاره ای مثل اینکه نمونده ،ریش و قیچی دست خودتون ،ولی
یه جوری بشه نه سیخ بسوزه و نه کباب . با سیصد هزار تومن غرامت که برابر 6 ماه
حقوقم بود شروع شد و به صد و پنجاه هزار تومن بسته شد . کلا پنجاه هزار تومن داشتم
گذاشتم رو میز و برای بقیه اش مهلت خواستم .قرار شد تا قبل از ظهر جورش کنم وگرنه
شکایت به قوت خودش باقی ست . تمام کارت های شناسایی که داشتم دادم اما نیاز به
ضامن معتبر بود تا برای جور کردن پول آزاد بشم . گفتم مسیول دفتر تعاونی شهرمان
منو می شناسه ، ماموری رفت و با آقای (ص) اومدن ، تا منو دید گفت چیه فلانی امروز
روز شماست. جناب سروان گفت می شناسیش . گفت بله ماشاالله همه ی برادراش مثل خودش
پهلوونند . تو جرفش دویدم و گفتم جناب (ص) لطفا ضامنم می شی تا برم و بر گردم
.بدون درنگ ضمانت کرد.
هزار تومن از آقا دزده قرض گرفتم ، سوار تاکسی شده و خودمو به دانشکده
مرتضی رسوندم ، با بدبختی تونستم کلاسشو پیدا کنم .هر چه مرتضی سوال می کرد می
گفتم قضیه اش مفصله ،بعدا برات مفصل تعریف می کنم فقط پولو جور کن که گیرم .مرتضی
با کمک همکلاسی هاش و لیست سیاهه ای که بدهی اش را به دوستاش مشخص می کرد بالاخره
جور شد .پولو که می داد با چشماش سوال می کرد قضیه چیه و من با عجله پله ها را می
دویدم گفتم بعدا می گم ، اصلا نمی دونستم چه جوری بگم اون همه دیشب پیش مرتضی داد هنر
نمایی ام را داده و افه اومده بودم ......
پولا رو روی میز جناب سروان گذاشتم ، رضایت نامه را امضا کردم ، قبل
امضا آقا دزده نگاهی به کفش هام انداخت و گفت اونا رو هم بده تا امضا کنم ، گفتم
اینا دیگه چرا؟ گفت بجای پول دکتر و دارو و گچ و.....
از دفتر پاسگاه اومدیم بیرون ، مامور ی که همزبان در اومده بود یک جفت
دمپایی برام آورد ، آقا دزده نگاهی به قیافه ی در هم شکسته و داغونم انداخت و گفت "
داداش از من میشنفی بهتره تو دهات خودتون قهرمان بازی در بیاری نه تو این شهر
دراندشتِ بی درو پیکر، داداش....
بند های آدیداس را به هم گره داده و روی شونه دستی که گچ گرفته بود
آویزون کرده بود . چه قدر شبیه ترازوی عدالت کاخ دادگستری شده بود.
ناصر – اسفند ماه /93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر