بازیگر
عجبا این دلِ بازیگر ما
خیره سر راه به هر سو
دارد
یک زمان در پیِ بخت
است وُ وصال
یک زمان میل به پری
رو دارد
لعبتی ست با همه جانی
سر خوش
گه نداند گذری سوی
هیاهو دارد
گاه بر اسبِ مرادی ست
سوار
یک زمان بر خرِ دجال
نظری سو دارد
وین عجب بین که دل
آزرده شدست
او که هر دم طلبی از
من وُ یا او دارد
زندگی ش بازیچه ای
بیش نبود
او که در بازیگری
چهره ای چند رو دارد
دست بردارد ازین مردم
بی آلایش
او که در حرفه یِ خود
رازِ هزارتو دارد
بعد سال ها عجب ،باز
به خود مفتخرست
زین سبب مردمی بس
ساده فرا رو دارد
ناصر-فروردین ماه/94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر