افسون چشم مست تو
بیچاره ام از دست تو
دیگر نگو که عاشقم
در قلب بت پرست تو
خیل همه دلدادگان
افتاده اند در پای تو
رحمی نما بر عجز ما
چون گشته ایم حیران تو
امشب که دنیا روشن است
از ماهرخ مهتاب تو
عکس تو در دریا فتاد
آیینه گشت چشمان تو
جانا که هر شب آمدم
در انتظار گام تو
چون من هزارران آمدند
شاید بگیرند کام تو
هر یک که خود آراستیم
تا گر کنی بر ما نظر
افسوس که راه گم کرده ایم
از مقصد و ماوای تو
تو برده ای از ما امان
در راه عشقت داده جان
این خیل عشاق در جهان
کی دید رخ زیبای تو
تو از گل هم زیبا تری
زیبا تر از حور و پری
بین هزاران مشتری
بی تابم از احسان تو
خود ماهی از ماه بهتری
هم ساقی و هم ساغری
ترسم که از ما بگذرد
این عشق نافرجام تو
جانا بکن بر ما نظر
تا که نگردم جان به سر
کن گوشه ی چشمی به من
تا جان دهم من جای تو
من برده ام من بنده ام
جان می دهم تا زنده ام
گر پر کنی پیمانه ام
سر داده در پیمان تو
من مستم و دیوانه ام
در عشق چون پروانه ام
چون شمع کنی بر من نظر
در دم بسوزم پای تو
از هر چه گویم بهتری
زیبا تر از زیباتری
من غرق چشمان توام
آن چشم چون شهلای تو
مخمور سیمای توام
پر کن شراب ناب را
تو ساقی عشوه گری
ترسم بگیرم جام تو
من ذوب گردم همچو یخ
من قطره گردم تا الخ
گر رحم بر عشقم کنی
من ذره گردم پای تو
پرتو زند هر اختری
در آبی نیلوفری
بین سهیل تا مشتری
روشن تر است چشمان تو
افسوس که دوری از رصد
آنقدر که عمر سر می رسد
حتی اگر تردم کنی
من مانده ام در پای تو
این رسم دلداری ز کیست
این مکنت و خواری زکیست
من اشک ریزم پای تو
قه قه زند سیمای تو
هر چند که زاری میکنم
اشک است که جاری می کنم
اما چقدر تو سنگدلی
بر عهد و بر پیمان تو
من عمر خو کردم تلف
من عاشقم بر روی کف
اما بدان من عاشقم
بر عشق بی انجام تو
هرگز پشیمان نیستم
با عشق تو می زیستم
تو دست رد بر من زنی
من بوسم آن دستان تو
ناصر -شهریور 91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر