۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

هر چه را بینم


رنج دوری در درون سینه ام
درد سنگینی است که درمانش ز توست
می خروشد در رگ و شریان من
حسرت عشقی که در فرمان توست
پاره پاره گشته قلبم از فراق
خود جگر سوزد که در سودای توست
باورت ناید درون قلب من
شور و شیدایی که از غوغای توست
این نفس های بریده گشته ام
از نگاه بر آن رخ زیبای توست
من بدیدم آن رخت در قرص ماه
وه عجب ماهی که در سیمای توست
در غم هجرت چو روحی سر کشم
گر تنم آرام نگیرد آه توست
جان من جانا مرا از خود مران
قلب من در گرمی دستای توست
مرده ی عشقم که هر آنم زتوست
زان دو چشم مهوش و شهلای توست
بنده ی عشقم مرا وا پس مزن
این غل و زنجیر به پایم رای توست
گر به پا رانی مرا آیم به سر
این دل دیوانه ام شیدای توست
کن ترحم بر دل شوریده ام
این دل شوریده در زندان توست
بیش از این رنجم نده لیلای من
این دل رنجیده ام میهمان توست
بر نگردم از تو و از عشق خویش
می دهم جانم که این تاوان توست
گوشه چشمی گر کنی بر من نظر
نور ماه در دیدگان ماه توست
باورت ناید چنان من عاشقم 
هر چه را بینم رخ زیبای توست

      ناصر ---- آبان 91

هیچ نظری موجود نیست: